تبلیغات
نگاه

نگاه
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
نظر سنجی
دوست دارید ازکدوم موضوع بیشترمطلب بزاریم










لینک دوستان
سلام....
ادامه رمان همسایه ی من...

دیگه حرفی نزدیم و رفتیم توی یکی از کافه ها اول از همه دوتا لیوان شیر کاکائو ی داغ خوردیم و بعدم هوس کیک شکلاتی کردم و سفارش دادم که نصفشم نتونستم بخورم ... مجد مال خودشو که خورد کیک باقی مونده ی منم کشید سمتش و با چنگالم شروع کرد خوردن .. راستش تعجب کردم و گفتم :
- چنگال خودتون اون بودا ...
خندید و گفت :
- با چنگال تو خوشمزه تره!!!!!
- جلل الخاق...
خندید و گفت :
- هنوز مونده این چیزارو بفهمی!!!!
بعدم میز روحساب کرد و رفتیم...
از در کافه که اومدیم بیرون یه لرز نشست به تنم .. سعی کردم به روم نیارم که سردم شده که مجد یهو گفت :
- کیانا ؟؟ چرا رنگت پریده؟؟

- هیچی خوبم!!!
- آروم دستمو گرفت و گفت :
- - دستت یخ زده میگی خوبم .. بدون اینکه مهلت حرف زدن بده کتشو درآورد و انداخت رو دوشم ..
- با اعتراض گفتم :
- خوبه بابا .. خودتون چی آخه ...چیزی تنتون نیس ..بعدم یه نگاه به کتش کردم و گفتم :
- - قیافه ای واسم ساختین ها!!!!
- ختدید و گفت :
- خیلیم خوبه ... عوضش دیگه کسی نگات نمیکنه بعدم کلامو کشید رو صورتمو خندید ... تا پایین برسیم خیلی حرفی نزدیم ..من که مست عطر کتش بودم و انم تو فکر بود و گه گاهی فقط ازم میپرسید گرم شدی؟؟! خوبه ؟ راحتی و خلاصه ازین حرفا ...
توی راه برگشت بودیم که موبایلش زنگ خورد موقعی که به صفحه ی موبایل خیره شد اخماش رفت تو هم و جواب داد :
- بله؟
- ...
- سلام مرسی... تو چطوری؟؟؟
- .....
- خوب تقصیر خودته جنبه ی مشروب نداری میخوری!!!!
- ....
- چیییییییییییی؟؟؟؟! اونجا چیکار میکنی؟؟؟!!!!
- .....
- نه نیستم ..
- .......................
- اومده بودم بیرون شام بخورم!!
- ................
- نه ...تو راهم دارم میام ...
- .....................
- نه .... اومدم!!!
عصبی گوشی رو قطع کرد و پرتش کرد اونور....
بعدم رو بهم کرد و گفت :
- کیانا رامش دم دره!!!!
با تعجب گفتم :
- چییییی؟؟؟؟!!!
- کیانا ... نمیخوام تورو ببینه .. نصف شبیم نمیخوام دو قدم انورتر خونم پیادت کنم!!!
کلافه در حالیکه دلم میخواست خودشو رامشو تیر بارون کنم گفتم :
- خوب حرفتو بزن!!
انگار که تو شش و بش بود گفت :
- چیز کن .. میری پشت ماشین قایم شی؟؟؟ .. من در رو قفل نمیکنم ما که رفتیم بالا بپر پایین!!!
دلم میخواست میمردم و اینقدر خوار نمیشدم !!! عصبی گفتم :
- نگه دار!!!!!!!!!
با تعجب نگام کرد و گفت :
- دیوونه شدی نصفه شبی؟؟؟!
- اااه ... خنگیا ..مگه نمیخوای برم پشت!!! از روت که نمیتونم بپرم!!!!
نفس راحتی کشید و گفت :
- آهان!! سکته کردم دختر!!
- زد کنار و پیاده شدم اونم پیاده شد و در پشت ماشین که حکم صندوق عقبم داشت رو باز کرد و رفتم اون تو موقعی که اومد درو ببنده گفت :
- کیانا ...
جوابشو ندادم که گفت :
- قهر نکن کیانا .... دل خوشیم تویی!!!!!!


طاقت نیوردم و گفتم :
- خوب بابا!!!
لبخنده غمگینی زد و گفت :
- اگه سوئیچ رو دیگه نمیاری پس بدی و شوتش کنی تو راهرو میذارمش رو ماشین!!!
سرمو تکون دادم و گفتم :
- باشه!! راه بیفت که سفیر کبیر منتظره!!!
در رو بست و راه افتاد!!!! بقیه را رو هم من هم اون ترجیح دادیم ساکت باشیم .. موقعی که رسیدیم از صدای رامش چندشم شد :
- بابا چه عجب اومدی شروین کم مونده بود قهر کنم برما!!!!
بعدم خندید و گفت :
- امشب تلافیه دیشب که خواب رفتم رو در میکنم!! موافقی؟؟
مجد با لحن عصبی گفت :
- لازم نکرده .. تو ازین به بعد خواستی بیای زنگ بزن!!!! بقیه کارا پیش کش!!!
نمیدونم چرا شیطنتم گل کرد باز !!! یعنی بدم نمیومد یکم سر به سر رامش بذارم..
واسه ی همین با موبایلم شماره ی مجد رو گرفتم .. .
موبایلش تو ماشین بود تا دررو بازکرد برداره سریع قطع کردم ..
رامش گفت :
کی بود؟؟؟!!
مجد در جوابش گفت :
- نمیدونم قطع شد!!!!
بلافاصله دوباره گرفتم ...
تا مجد برداشت قطع کردم ..
رامش با کنجکاوی پرسید :
- کیه که هی قطع میکنه ...
مجد با صدایی که شیطنت و طعنش رو به وضوح فهمیدم گفت :
- نمیدونم یه شیطون کوچولوئه لابد!!!!
رامش که صداش عصبی به نطر میرسید :
- شیطون کوچولو چه کوفتیه بده ببینم کیه ..
گویا اسممو به نام خودم ذخیره نکرده بود چون بلافاصله صدای نکره رامش اومد که گفت :
- خانوم موشه کیه دیگه؟؟؟؟؟؟!!!!
همون موقع واسه ی اینکه حرصشو بیشتر در آرم سریع یه sms به این مضمون زدم << شروینی جونم امشب عالی بود!!!! مممآآآآچ!!! >> و بلافاصله ام گوشیمو silent کردم که اگه زنگ زد ضایع نشه!!
صدای دینگ sms که اومد بعد از چند لحظه داد و هوار رامش بلند شد :
- این کیه هاااان؟؟؟؟؟؟؟!!!!
بعدم شروع کرد فحش دادن ولابلای حرفاش تهدید کردن و اینکه به بابا ش میگه و .... قرار داد رو فسخ میکنن و ...
جالبیش اینجا بود که مجد تمام این مدت سکوت بود ... وآخرم با صدای در و بعدم ویراژ ماشین فهمیدم که رامش رفته .

از خنده کف ماشین ولو بودم که در یهو باز شد و به خودم اومد .... فکر اینجاشو نکرده بودم که مجد ممکنه عصبانی بشه . توی تاریکی پارکینگ تشخیص ندادم صورتش چه فرمیه ولی چشماش برق عجیبی داشت ... با صدای بمش گفت :
- نمیای بیرون ؟؟؟!!!
با طمانینه پیاده شدم .... در ماشین رو بست و تو تاریکی روبروم وایساد .. تا اومدم حرف بزنم .. انگشتشو گذاشت رو لبم و سرشو خم کرد و زیر گوشم گفت :
- میخوای جواب sms رو بدم؟؟؟!!!
بعدم با مکث گفت :
- بخصوص تیکه ی آخرشو؟؟؟!!!
قلبم داش از جاش کنده میشد نمیدونستم چی بگم ... اومدم برم که بازومو گرفت :
- کجا؟؟؟!!!!
تنم لرزید ...از ترس نبود ..
آهسته زیر گوشم گفت :
- حالا واقعا امشب خوب بود ...
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت :
- نمیخوای ازم تشکر کنی؟؟؟!!
آروم گفتم :
- مرسی...
- مرسی کی؟؟؟!!
نگاش کردم .. چشمام به تاریکی عادت کرده بود میشد شیطنت رو تو صورتش به وضوح دید واسه ی همین گفتم :
- مرسی جناب مجد!!!
- جناب مجد بابای خدا بیامرزم بود!!
پررو !!! میخواست مجبورم کنه اسمشو بگم!! واسه ی همین گفتم :
- مرسی آقای مجد!!! همین!!!!
بازومو فشار داد و گفت :
- پس آقای مجد؟؟؟!!
- بله !!!!
حرصی بازومو ول کرد و گفت :
- باشه به وقتش !!!
بعدم دستاشو کرد تو جیبش و گفت :
- راستی میدونی با کار امشبت یه خرج کادوی آشتی کنون رامش رو رو دستم گذاشتی؟؟؟!!
با تعجب نگاش کردم و گفتم :
- واقعا آشتی میکنه؟؟!؟!!
خنده ی موذیانه ای کرد و گفت :
- هنوز منو نشناختی ..
اخمی کردم و رفتم سمت پله ها که بلند خندید پشتمو و گفت :
- حالا باز از حسودی قهر نکنی بیای باز کلیدارو پرت کنی تو صورتما!!!
برگشتم و با حرص گفتم :
- نخیر!!!! شما ارزونی همون رامش جون!!!! منم میبینین گاهی هم صحبتتون میشم از تنهاییه!!!!





طبقه بندی: رمان، رمان همسایه ی من/نوشته شایسته بانو،
[ 1390/11/12 ] [ 00:41 ] [ نگاه ]
درباره وبلاگ

باسلام نگاه هستم وخوشحالم ازاینکه به وبلاگم سرزدید من وهمکارام سعی داریم تا وبلاگ فرهنگی علمی خوبی رابرای شما دوستان تهیه کنیم


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب