نگاه
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
نظر سنجی
دوست دارید ازکدوم موضوع بیشترمطلب بزاریم










لینک دوستان

به نام خدا

مارال دوست عزیزترازجانم سلام

وقتی این نامه رامیخوانی  خاک  سرد جایگاه تن خسته ام خواهد بود.نمیدانم توخود ازچنگ اردلان رهاشدی یا توهم اسیرد ست تقدیرشدی اما بگذارحکایت تلخ شکستم را برایت بگویم روزهای اخربودنت یادت هست؟چقدرخواستی بدانی ازچه اندوهگینم .امین رامیشناسی ان روز که با او حرف زدی و سخنان مرا انکار کرد در خودشکستم اما هیچ نگفتم سکوت تنها کاری بودکه میتوانستم انجام دهم توخودمیدانی  امین چقدر اصراربه این عشق پوشالی کرد تامن خام حرف های شیرینش شدم وبا اوپیمان عشق رابستم اما اوچه کرد پس از رفتنت هنوز غم جدایی از تو مرا رهانکرده بود که خبرنامزدی امین را شنیدم  دنیا دربرابر چشمانم سیاه شد خواستم فراموشش کنم اما زخم دیگری بر دلم نشست باورت میشود محمدبرادر امین به خواستگاریم آمد خواستم جواب منفی دهم  اما سهیلا(نامادری ستاره) بادیدن ثروت محمد پدر را وادار کرد تا جواب مثبت دهد .تو بگو  چطور میتوانستم کنا رعشقم باشم اما با مردی دیگرهم پیمان شوداین عین خیانت ونامردی بود گرچه امین درحقم بدی کرد اما محمد چه گناهی داشت هرچه کردم نتوانستم پدر را  متقاعد کنم که نمی خواهم ازدواج کنم. مارال جان من نه ایمان توراداشتم ونه شجاعت پذیرفتن تقدیر به همین دلیل دست به این کار زدم مرا ببخش

خودکشی بهشت است وقتی زندگی جهنم باشد  

 

                                                                       دوست دارم   ستاره

 

اشک من وایناز برگونه ها روان بود .آه خدای من چه برسر ستاره اورده بودند کاش اینجا بودم تا مرهم دل شکسته اش باشم .میدانستم اگر ستاره چون من توکل میکرد خدا هم جواب اعتمادش را میداد.پس از ان ایناز مرا به جایی برد که ستاره ام برای همیشه خاموش شده بود . برسرمزار ستاره عهدبستم انتقام اورا  از امین بگیرم  قسم خوردم که او را به خاک سیاه بنشانم .

شب هنگام وقتی دایی  ماهان به من خانه امد ومرادید باتعجب پرسید : مارال تو اینجا چه میکنی وسپس باخنده اضافه کرد نکنه از دست اردلان فرار کردی ؟ با دیدن مادرم حرفش را خورد . من منتظرفرصتی بودم تا سراغ نیما را  از دایی بگیرم

ادامه دارد......




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/30 ] [ 21:36 ] [ نگاه ]

تازه به یاد ستاره افتادم  به خانه اش زنگ زدم اما هیچ کس گوشی را برنداشت دلشوره گرفتم نمی دانم چرا سعی کردم به ان فکر نکنم.

شب شام رادرست کردم وخوشحال بامادرم صرف  کردیم  شب رابه آرامش گذراندم اماصبح خبری شنیدم که تمام خوشیم را زایل کرد  آیناز تماس گرفت ودرمیان گریه گفت :ستاره خودکشی کرده  با حیرت گوشی از دستم افتاد باورم نمی شد چقدر دلم برایش تنگ شده بود .مادر که حالت بهت مرادید به طرفم آمد وگفت : مارال چی شده چرا ماتت برده  وگوشی را از من گرفت با آیناز صحبت کرد در انتها خداحافظی کرد  رو به من گفت متاسفم دخترخوبی بود  خدا به خانواده اش صبربده  .توهم گریه کن ماتت نبره مگه بهترین دوستت نبود میدانستم مادر این رامیگفت تا من از بهت درایم قطرات اشکم  روان شد باحسرت به خودگفتم چرا جوابم نداد چرادیشب نبود ؟میدانستم این قضیه بی ربط به امین نیست به خود قول دادم اگرحدس من درست بود انتقام ستاره را از امین بگیرم .ازمادر خواستم به اصفهان برویم تا بتوانم در مراسم بهترین دوستم شرکت کنم . درطول راه به ستاره فکرمیکردم به علت کارش وخسته از این همه فکر کردن به نیما اندیشیدم ایا میتوانستم در این سفر اورا ببینم وخبر رهاییم را به او بدهم .وقتی رسیدیم گویی شهربامن غریبه بود انگار این من نبودم که سالها دران زندگی کردم وطعم عشق راچشیدم! به خانه دایی ماهان رفتیم وبعداز کمی استراحت به دیدن آیناز رفتم  .بادیدن  هم یکدیگر را در اغوش گرفتیم وگریه سردادیم  .پرسیدم کی این اتفاق افتاد ؟اایناز در میان گریه گفت : دوروز پیش فقط من خبرداشتم چون ستاره خواسته بود من را ببینه خانوادش به امید اینکه حلش خوب بشه به کسی خبرنداده بودن توبیمارستان بستری بود معده اش راشستشودادند اما دارویی که خورده بود مسمومش کرد چون دیر متوجه شدند سم وارد بدنش شده بود حالا همه فکر میکنندستاره مسموم شده ومرده فقط من وتو وخانوادش حقیقت را میدونیم .ستاره برات یک نامه نوشته ازم خواست اون را بهت بدم .نامه رابوسیدم وشروع به خواندن کردم  :     

ادامه دارد........




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/29 ] [ 21:29 ] [ نگاه ]

پدراردلان امدوگفت :خونشون از لحاظ ژنتیکی مطابقت نکرد اردلان  بلافاصله گفت : من امضامیکنم بچه نمی خوام   اما مادرم گفت: من اینطور با این وصلت موافق نیستم .  من خوشحال بودم  واردلان عصبانی  . خواستم بروم که اردلان امد وگفت کجا گفتم دارم میرم خونه   لبخندمن عصبانی ترش  کرد گفت تو تا زن من نشی هیچ جا نمی ری . با خنده گفتم به همین خیال باش دیدی که مادرم چی گفت تازه من دیگه سر اون سفره لعنتی نمی شینم  بازیوم را گرفت وفشارداد باخشم که درصدایش پدیدار بود گفت باشه برو اما نمی زارم زن کس دیگه  ای بشی  یادت باشه بابیخیالی اوراکناری زددم ورفتم درپوست خود نمی گنجدیم روزی که قرار بود غم انگیزترین روز زند گیم باشد بهترین روز م شد فقط حضور نیما را کم داشتم . خیبان های شلوغ اهوازبه چشم من جلوه دیگری پیداکرده بود ودنیا به رویم لبخند می زد .همه باتعجب به من نگاه می کردند گویا انها هم ازارایشم می فهمیدند عروس فراری ام .

به خانه که رسیدم روبروی آینی ایستادم درحالی که چشمانم می بارید گفتم  : خدایاچطور این لطفت را جبران کنم لباسم راعوض کردم وضو گرفتم وبه نماز ایستادم.  پس از آن گوشی رابرداشتم و به آیناز زنگ زدم پدرش  گوشی را برداشت پس از احوال پرسی سراغ آیناز راگرفتم  پدرش گفت بیرون رفته گفتم شب تماس میگیرم وخداحافظی کردم.  به پانته آ زنگ زدم خودش گوشی را برداشت مرانشناخت باخنده گفتم  :دوهفته بیشتر نیست اومدم اینجا پاک فراموشم کردی !

پانته آ  باخوشحالی گفت : مارال خودتی 

-  : اره خودمم

-  : چطوری چه خبر؟

- :  خبردست اول  نمیدونی چی شد اینجا

- : وای مارال جو به سرم کردی بگو چی شده ؟

- : همه چی بهم خورد  ازاد شدم

پانته آ جیغی از خوشحالی کشیدوگفت باورم نمیشه  حالا این جمله ات را باور می کنم که می گفتی : ایمان برمعجزه مقدم است .حالا چی میشه برمی گردید اینجا ؟

-  : نه خونمون را که فروختیم دیگه برنمی گردیم  اما خوب میام اون طرف ها 

- : راستی کسی از بچه ها این خبر را میدونه؟

- : نه تو اولین نفربودی لطفا به بقیه خبر بده

-: باشه

پس ازکلی خوش وبش از هم خداحافظی کردیم وقطع کردیم

مادر پس از چندی امد اما کمی عصبانی بود

ادامه دارد..........




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/28 ] [ 21:21 ] [ نگاه ]

دستم رابرگونه ام گذاشتم اشک درچشمانم حلقه زدبه کدامین گناه اینگونه بامن رفتارمیکرد؟میدانستم حتی اگربگویم اصلا آن مردراندیدم باورنمی کند. پس فقط سکوت کردم وهیچ نگفتم بی آنکه نگاهش کنم به طرف ماشین رفتم اوهم غرولندکنان به دنبالم آمد...


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/27 ] [ 21:16 ] [ نگاه ]

پس ازدیده بوسی وخداحافظی بادوستانم ازانهاجداشدم .قدم زنان به سوی خانه روان شدم کوچه ساکت وخلوت بودومن درافکارم غوطه وربودم یکسال دیگرهم باتمام خوشی هایش گذشت ایامی توانستم سال بعدهم به مدرسه بروم ؟! به خانه که رسیدم مادرازامتحانم پرسیدمن هم پاسخ دادم که خوب بود.مادرگفت خوبه من میرم خریدوخداحافظی کردورفت.لباسهایم راعوض کردم ودرگوشه ای نشستم به خودم ،نیماواردلان فکرکردم نمی دانم چراغمگین بودم وحس بدی تمام وجودم راپرمیکردچقدرانجادرحال فکرکردن بودم که گذشت زمان رانفهمیدم وباحضوردوباره ی مادرم به خودامدم.به کمکش شتافتم وباهم خریدهارادرمکان مناسب جاسازی کردیم پس ازان مامان شروع به گردگیری وتمیزکاری کردترس برم داشت چه اتفاقی قراربودبیافتد؟مامانم صدایم کرد:مارال بیااینجا _:بله کارم داشتید؟ _:بروحمام به سرووضع خودت برس. بااضطراب پرسیدم: چی شده مگه؟ _:هیچی عزیزم فردا اردلان وخانواده اش میرسند. انگاردنیابرسرم آوارشدبه سختی بغضم رافروخوردم وبه اتاقم پناه بردم حال چه میکردم چطوربه نیماخبرمیدادم اگرچه ازمدت محرمیت مایک هفته باقی مانده بودفکری به سرم زدبایداز دایی امیرکمک میگرفتم باعجله شماره خانه عمه لیلاراگرفتم _:سلام عمه چطورین _:سلام مارال جان کم پیدایی . _:درگیرامتحانات بودم ،ببخشید دایی امیرهست؟ _:نه عزیزم دیزور رفت مأموریت کاری داشتی بگوانجام بدم؟ _:نه ممنون خوشحال شدم صداتوشنیدم خداحافظ . _:خدانگهدارعزیزم . گوشی راسرجایش گذاشتم اشک درچشمانم جمع شده بود همه ی امیدم ناامیدشد حالاچه میکردم خدایا، ایا این پایان ارزوهایم بود؟ازچیزی که می ترسیدم به سرم آمدحال چطورنیمارافراموش کنم نقش آن چشمان خاکستری که همه ی دنیایم بود.آه نیما، نیمای خوبم اشکهایم روان بودبرای مرگ آرزو هایم،برای جدایی ازنیما،برای خودم اشک ریختم. تمام شب نگران بودم وحتی شام نتوانستم بخورم برای ارامش وضوگرفتم وبه نمازایستادم دعامیخواندم اشک ریختم وبه درگاه خدا استغاثه کردم که نجاتم دهد خودرابه اوسپردم وبه رختخواب رفتم.صبح زودبیدارشدم تابه مادرم درپخت غذاکمک کنم .کارهارا انجام دادیم مادرم نزدیک ظهرگفت بروخودرا آماده کن. به اتاقم رفتم وساده ترین لباسم راپوشیدم .حدودساعت1رسیدندپس ازاحوال پرسی سفره راپهن کردم وناهارراخوردیم پدرومادراردلان برای استراحت به اتاق رفتندفکرکردم اردلان هم می خوابداما اوبه اتاقم آمد. اردلان گفت:چه اتاق خوشگلی داری _:ممنون به طرفم امدوگفت بالاخره وقت وصال رسیدقرارتارسیدین اهوازعروسی برگزارشد به سختی بغضم رافروخوردم. اردلان ادامه داد راستی دیگه ازمدرسه خبری نیس همین قدرکافیه تازه قراره طبقه بالاخونه مامان اینابشینیم البته کاربه کارماندارن توچراهیچی نمیگی _:چی بگم _:تعریف کن چه کارامیکنی باپدرصحبت کردم ماه عسل میریم پاریس خیلی قشنگه مطمئنم خوشت میادمگه نه؟ _:حتماقشنگه. _:اره من رفتم پاریس خیلی قشنگه ،عصراماده باش بریم بگردیم _:توخسته ای بزار برای بعد . _:کی گفته برای عزیزدلم خسته ام میدونی چقدر دلم برات تنگ شده کی مال خودم میشی وخواست مراببوسد اماخودراکنارکشیدم اردلان ناراضی گفت خیلی خوب بالاخره که مال من میشی عزیزم .........




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/25 ] [ 21:04 ] [ نگاه ]

سلام دوستای گلم امروزقسمت چهاردهم رابه طورکامل میزارم که درادامه مطلب میتونیدبخونیدببخشیدکمه قول میدم فردابزارم ********************* امروز29 اردیبهشت است ودوروز دیگرازفرجه های امتحانات باقی مانده همه مشغول دوره کردن کتابهاواماده شدن برای امتحانات هستند.من بادوستانم طوری برنامه ریزی کرده بودیم که روزی دوساعت همه درخانه ماجمع میشدیم


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/23 ] [ 20:50 ] [ نگاه ]

دیگه هیچوقت چشات را به روم نبند.گفتم پس یعنی دیگه نخوابم 

نیما تلنگری به بینی ام زد وگفت : نه شیطون کوچولو منظورم خواب ابدی بود .

-: چشم .ایناز سراسیمه  امد وگفت: خانم عسکری بابچه ها دارن میان زودباشین. نیماسریع بوسه ای برگونه ام نهادوگفت مواظب خودت باش ورفت. خانم عسکری به همراه بچه ها امدند وحال مراپرسیدند.خانم عسکری گفت بایدعا به جون اون جوون کنی که جونت را نجات داد.حالام خوب استراحت کن.    -:چشم.

پس ازان خانم عسکری دستورحرکت داد واتوبوس به طرف شهرمان حرکت کرد.سحربه کنارم امد ودرحالی که بغض کرده بودگفت: متاسفم نمی خواستم اینطور بشه .

-:خودت راناراحت نکن شوخی بودحالاهم حالم خوبه .ایناز روی صندلی کناریم نشست وگفت میخوای ببینی فردین خان چطورنجاتت داد.

-:مگه تواون هیری بلبشو تو فیلم میگرفتی.

-:خوب چی کارکنم من که نمی تونستم کاری کنم گفتم فیلم بگیرم .

-:واقعا که . حالا بیخیال نشونم بده .اینازدوربین را روشن کرد وصحنه ی نجاتم توسط نیمارانشانم داد با اینکارش علاقه ام نسبت به او بیشترشد . پس ازان صحنه داخل اتوبوس امد باعصبانیت رو به ایناز گفتم مگه تونرفتی پایین.ایناز دستهایش رابه علامت تسلیم بالابرد وگفت چرابه خدا امایجوری فیلم گرفتم دیگه .

-:چطوری ؟ -:شرمنده جزء اسراره. 

-:خیلی خوب لازم نیست باقیش را ببینی  اینازخنده ای کردوگفت :خبرنداری باستاره نشستیم به دیدن وکلی خندیدیم .روبه ستاره گفتم  حالااینازهیچ ازتویکی انتظارندشتم . ستاره باشرمندگی گفت ببخشیدهمش تقصیرایناز اغفالم کرد.ایناز گفت راست میگه این ترسو زیادی به تو وفاداره اماخودمونیم ها این فردین خان یه پامجنون براخودش. باخشم نگاهش کردم که گفت ببخشیدمنظوری نداشتم یادم رفت شماهم یه پالیلی خانمید وبرای اینکه دستم به نرسدفرار کرد. گفتم باشه ایناز خانم یکی طلبت.دراین بین ستاره به مامی خندید.

غروب به شهر رسیدیم وهرکس به طرف خانه ی خودرفت.هنگامی که به کوچه مان رسیدم نیما منتظرم بودپس از اینکه حالم راپرسیددوربین راخواست. به او دادم . دوربین را ازمن گرفت وگفت ازش دوتا برات رایت میکنم یکی کامل یکی میکس برای دیدن مادرت .

-:ممنون.نیما بابت نجات جونم هم ممنون.درچشمانم نگاه کردوگفت:عزیز دلم من اول بخاطر دل خودم این کاروکردم  مگه نمی دونی نیما اسیراین چشمای سیاه اگه نباشن دیوونه میشه.پس بخاطرمن بیشترمراقب خودت باش.

-:توهم بخاطرمن مراقب خودت باش. نیما باشیطنت گفت اه حرف خودم روبه خودم پس میده مگه شماهم مثل من بیچاره اسیری.

-:بروببینم خودت می دونی لازم نکرده از زیر زبونم حرف بکشی.

-:اهه مگه تازه بخاطرجونت تشکر نکردی خوب این دستمزدم باشه.

-:وتویادت نرفت گفتی بخاطرخودته پس ازدستمزدخبری نیست.

نیماباحالت مظلومی سرش راکج کردو گفت دلت میاد.

-:نخیردلم  میره ٫نمیادو زیرلب گفتم خیلی خوب من اسیراین چشای خاکستریم.

نیماخنده ای کردوگفت:اخصاحب این چشابه قربونت اصلاکمپلت مال تو.

کاپشنش رادادم وگفتم خیلی خوب زبون نریز برودیرم شد.لبخندی زدوگفت دیگه دلم نمیاد این رابشورم. بالبخندی ازاو خداحافظی کردم. تابه خانه رسیدم مادربه استقبالم امدو وسایل را از من گرفت.مادر مهربانی بوداگرچه گاهی بدخلقی میکرد ان هم دست خودش نبودبخاطرمصرف قرص اعصاب بود.وقتی ازهم دورمیشدیم انگاربیشترقدرهم را می دانستیم




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
برچسب ها: ،
[ 1390/01/22 ] [ 20:47 ] [ نگاه ]
درپایین کوه عده ای صنایع دستی،مجسمه،غذاو....می فروختندپس ازگشت درآن بازارکوچک بااجازه ازخانم عسکری بچه هاشروع به بالارفتن ازکوه کردندراهی که کمی شیب داشت ودران طرف دشتی پرازلاله واژگون که ادمی رابه وجدمی اورد

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/21 ] [ 23:02 ] [ نگاه ]
هنگامی که به بچه هارسیدم درحال سوارشدن به اتوبوس بودندمن وستاره وآینازکنارهم وپانته آ وسحروآرام دریک ردیف درته اتوبوس نشستیم من ازپنجره بادوربین ازمناظرسرسبزاطراف فیلم میگرفتم پس طی مسافتی به نجف ابادرسیدیم

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/20 ] [ 22:18 ] [ نگاه ]
به مدرسه رفتم وکارهای لازم رابابچه هاهماهنگ کردم برنامه بخوبی برگزارشدوقتی واردکلاس شدم ستاره بدنبالم آمدوگفت دست دردنکنه مارال خیلی خوب بود. من-خواهش میکنم تنهاکارمن نبودحاصل تلاش گروهی بودکه خوب شد ‏ ستاره
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/19 ] [ 21:58 ] [ نگاه ]

آخ که چه خوب می شد اگه

می فهمیدی اون که زده بیرون رگه

پیشم می موندی تا نگن

اون که وفاداره سگه

هرکی سراغمو گرفت بهش بگو

حلقه به گوش نشسته پشت درگه

یا اینکه مرده و دیگه

صدا میاد ازش مگه

یکی میگفت بهش بگو دوسش داری

گفتم ازین راز دلم اون آگه

دوای عشق بی حاصل من می خوای بگم برات چیه

تیغی بده به دست مرگ دوای من همون رگه

ترانه از : ج.حسینی




طبقه بندی: شعرهایی از ج. حسینی،
[ 1390/01/18 ] [ 21:16 ] [ حسینی ]

آنکه از دوری عشقش شده بیمار منم

آنکه تا آخر عمر است وفا دار منم

آنکه در کنج خرابات جهان خاموش است

و به زندان غم و غصه گرفتار منم

گله دارم ز تو ای گل که گمان می کردی

که به ساق و تن زیبای تو آن خار منم

چشم گریان و دل از دوری تو خونین شد

آنکه حالش ز فراغ تو شده زار منم

باورم کن که به زلف سر تو یار قسم

آنکه بی جرم و گناهی شده بر دار منم

آنکه دل داده ناز نگهت گشت منم

آنکه از عشق تو شد آدم بد کار منم

آنکه دیوانه تر از مصری زیبا رو شد

آنکه بی چشم شد و پیر و خمید ، یار منم

تو همان نور امیدی به دل سرو و سپیدار همی

تو بدان جان که همان سرو و سپیدار منم

شعر از : ج.حسینی




طبقه بندی: شعرهایی از ج. حسینی،
[ 1390/01/15 ] [ 21:19 ] [ حسینی ]
وقتی حرفهایم تمام شدبه دوردست خیره شدم ودرافکارم غوطه وربودم که نیماگفت:خیالت راحت تامن راداری ناراحت نباش همه چیزدرست میشه .من-امیدوارم . دایی-بس بابااشکمون دراومدلطفابحث عوض کنید. من باخنده گفتم چه بحثی شیرین ترازپدرشدن شما!حالاچه حسی داری میخوای پدربشی. دایی-وای نگوبعد15سال انتظارخداجواب دعاهای لیلارودادمن هم خیلی خوشحالم حواست باشه بایدبراپسرم خواهری کنی گفته باشم. من-بزاربدنیابیاداونم بچشم مگه عمه رفت سونوگرافی فهمیدین جنسیتش چیه؟ دایی-اره پسره حالاسراسمش من ولیلادعواداریم من می گم آرش لیلامیگه ایلیا.قراره قرعه بندازیم ببینیم اسم بچمون چی میشه
من-هرچه بشه من که ازحالادلم براش ضعف می ره. نیما-چشمم روشن جلوخودم چشمت دنبال پسرمردم شمابایددلت فقط برای من ضعف بره . دایی-کی میره این همه راه رو . نیما-من، ناسلامتی زنمه . من -خیلی خوب اقای حسودکسی نمیتونه جای شمارابگیره. نیما-اخ جون این شدبایدشش دونگ دلت مال من باشه کمترازاین راضی نمیشم .من که درحضوردایی خجالت میکشیدم به نیماگفتم خیلی خوب کوتاه بیا اوهم منظورم رافهمید.درطول راه به گفتگوبادایی ونیماگذشت.هنگامی که به خانه رسیدیم نیمابه طرفم برگشت وگفت مارال جان مراقب خودت باش کاری پیش اومدبه دایی بگوخبرم میکنه روبه دایی کردوگفت مارال امانت دست شمامراقبش باشید. دایی-نمی گفتی هم حواسم بهش بود. من هم درحالیکه پرده ازاشک دیدگانم راتارکرده بودگفتم مراقب خودت باش خدانگهداروسریع ازماشین پیاده شدم.
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
امروزپانزدهم فروردین است ومن عازم رفتن به مدرسه هستم.اولین روزبعدازتعطیلات تعدادی ازبچه هاغیبت کرده بودندامادوستان من همه حاضربودندمن برنیمکت چهارم کناردیوارسمت چپ کلاس مینشینم کناردستم پانته آشجاعی دوستم می نشیندازدوستی ما4سال می گذرد .پشت سرما آرام بنیادی وسحرریاحی مینشینند.گروه دوستی ماشامل6 نفرازجمله من،پانته آ،سحر،آرام،آینازوستاره بودکه خانه ی هرکدام ازمابادیگری یک کوچه فاصله داشت.کلاس درس دایرشدان ساعت شیمی داشتیم خانم عنصری ازماخواست خودرابرای‎ ‎امتحان هفته دیگرآماده کنیم.اکثربچه هاهم مشغول تعریف خاطرات تعطیلات شدند.ازدوستان من هم ارام شروع به تعریف سفرش به شیرازوامکان دیدنی آن شدوسوغاتی تک تک بچه هاراداد. برای من یک انگشترنقره اورده بودازاوتشکرکردم .همه دوستانم خاطراتشان راگفتندتانوبت به من رسیدگفتم بچه هامن همینجابودم فقط سیزده بدررفتیم چادگان



طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/15 ] [ 20:40 ] [ نگاه ]
دایی کاری کرده بود که یلداوتینابخاطرترس ازسرعت ازماشینش بروندوهنگام بازگشت فقط من نیماودایی  درماشین بودیم دایی بالبخندی شیطنت امیز گفت خوشت اومدکاری کردم بامارال خانمت تنها باشی.نیماگفت کجاش تنهاهستیم. دایی ـاهان یعنی من مزاحمم باش تواصلا لیاقت کمک نداری دیگه از من انتظاری نداشته باش نیمافوراعقب نشینی کرد وگفت نه تروخداغلط کردم شماتاج سرین اگه شما نباشی من چکارکنم .دایی ـحالاشددیگه نبینم ازاین حرفها بزنی حالاهم فکرکن  تنهایید فقط خواهشا بدون صحنه های زیر۱۸سال. نیماخنده ای کردوگفت ای بابا چششششم.خانمی ساکتی؟ من ـبه مشاجره ی دایی وخواهرزاده گوش میدادم ولذت می بردم. دایی
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/14 ] [ 20:28 ] [ نگاه ]
ازهم خداحافظی کردیم به راهم ادامه دادم .پسرمزاحمی گفت افتخاراشنایی میدین وشماره ای جلویم گرفت
جوابش راندادم بازگفت چراجواب نمیدی؟که یکباره صدای خشمگین نیماآمدگفت من جوابتومیدم لعنتی وبااوگلاویزشد.هراسان کنارش رفتم باالتماس گفتم توروخدانیماولش کن.باخشم گفت توبرواونجاوایسا.همان طورایستاده بودم وبه نیماالتماس میکردم.سریع نگاهم کردوگفتم برواونجاوبانگاهش مکان موردنظرش رانشان داد.ترسیدم رفتم کناری ایستادم .اولین بارنیمارااینقدرخشمگین میدیدم.چندجوان ازراه رسیدندوانهارا ازهم جداکردند.جرأت

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/12 ] [ 20:17 ] [ نگاه ]
نظرات
دو روزتاسیزده به درباقی مانده بودکه دایی امیرزنگ زدبه مادرم گفت مادسته جمعی به چادگان(شهری سرسبزدراطراف اصفهان)شماهم بیاییداما مامان قبول نکردخیلی دلم میخواست ماهم همراه انان برویم تااینکه شبش دایی امیرآمدمادرم به خانه ی خواهرزاده ام رفته بود دایی مرابه کناری کشیدوگفت ببینم نیمابه توحرفی زده . -چطورمگه؟ -ببین راستشوبگوشاید تونستم کمکتون کنم من تورواندازه دخترم دوست دارم.-نمی دانستم بایدبگم یانه به همین دلیل سربسته چیزهایی رابه اوگفتم. دایی گفت هرطورشده درستش میکنم که شماهم بامابیاییدشایدنیمابه مراددلش رسیدوخندید من هم ازخجالت سرم راپایین انداختم.بعدازآمدن مادرم کلی گفتیم وخندیدیم قرارشدبریم مادرم راضی شد.فردای ان روزدوازدهم به مامان گفتم برم مجله بخرم باکلی مکافات قبول کردوگفت زودبیا.رفتم ته دلم یه حس عجیبی مثل دلهره داشتم.دومجله انتخاب کردم خواستم حساب کنم که یکی یک دوهزاری روی پیشخون گذاشت وبه مغازه دارگفت این دوتامجله راحساب کن تاخواستم چیزی بگویم نیماگفت بریم هنگام خروج ازمغازه پول رادراوردم که به نیمابدهم که اوگفت بزارتوکیفت خواستم ممانعت کنم نیماکه ازنگاه خیره مغازه دارخشمگین شده بودگفت:گفتم بزارتوکیفت ناگزیرپذیرفتم .تانیماازدوستان همراهش خداحافظی کندمن خودرابه ان طرف خیابان رساندم.نیماباعجله به من رسیدوگفت کجامیری وایسا.بی توجه به اوراه خودرامیرفتم که بازویم راگرفت ومرابطرف خودچرخاندگفتم دستموول کن اینجاهمه منومیشناسن میخوای ابروموببری.-پس وایسا یکی ازدوستانش که شاهدماجرابودبلندگفت نیماازحالازن ذلیل شدی رفت.نیمالبخندی به من زدوبامهربانی گفت میبینی کاری می کنی که دوستام بهم بگن زن ذلیل.برای لحظه ای‎ ‎لبخندبرلبانم نشست اماتغیرجهت دادم وواردکوچه ای شدم نیماهم بدنبالم ازشانس نیماکوچه خلوت بودراهم راصدکردوارام گفت بابت اون شب ازم ناراحت بازببخشید.دلم نمیخواست ناراحتش کنم به همین دلیل گفتم نه من بخشیدم لبخندی زدوگردنبندراازگردن بازکردوگفت یادت رفت ببریش. -اما.. -امابی اما..دیگه همه چیزومیدونم خودم درستش میکنم پای همه چیزش وایسادم وگردنبندرادرون کیفم انداخت.جعبه ای که به زیبایی کادوشده بودرابه من دادوگفت اینم عیدی شمابازش کن. کادویش رابااحتیاط بازکردم درونش شیشه عطرمارک فرانسه بودگفتم راضی به زحمت نبودم ممنون.یک تای ابروی نیمابالارفت وباشیطنت گفت اولا شمارحمتی دومادرقبالش بایدحلقتو بهم بدی.حلقه رابه اودادم.ادامه دارد



طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/11 ] [ 20:06 ] [ نگاه ]
نظرات
ازشدت عصبانیت میخواستم سیلی به صورتش بزنم اماگفت:صبرکن اومدم چیزی بهت بدم. -اینجا؟! -جای دیگه ای سراغ داری که کسی مزاحممون نشه.-واقعاکه پررویی،خجالت نکشیدی؟ -برای چی من که نمیخوام کاربدی کنم وگردنبندی ازگردنش بازکردوگفت:اینووقتی فهمیدم عاشقت شدم درست کردم حالامیدمش به تو.گردنبندی طلاکه پلاک آن درطرفی اسم مارال ودرطرف دیگراسم نیمابود.خواست ان رابه گردنم بیاویزدکه خودراعقب کشیدم.گفت:می ترسی.سرم رابه معنی نه تکان دادم. -پس چرانمیزاری بندازم گردنت. -چون نمیتونم قبول کنم. -آخه چرا؟ -سکوت -بایدبگی. -مارال، مارال صدای مادرم بودکه مرابنام میخوانداشک درچشمانم جمع شده بودخیلی سعی کردم تاصدایم ازترس نلرزدومادرم نفهمد.-بله -زودبیامیخوایم بریم بعدازاینکه مطمئن شدم که رفته به نیماگفتم چون من نامزددارم به سختی آب دهانش راقورت دادوگفت توچی داری؟باناراحتی وعصبانیت گفتم همون که شنیدی.-یعنی این همه مدت داشتی بازیم میدادی ؟پوزخندی زدم وگفتم :من کی بازیت دادم نگفتم اسیرم تاخواستم بهت بگم مهلتم ندادی.-پس چراوقتی ازانگشترسوال کردم نگفتی؟-چون واقعامادرم برام خریده بودبغضم ترکیدوگفتم من انتخابش نکردم مجبورم کردن ازش متنفرم مدام پولشوبه رخم میکشه سرم منت میزاره که میخوادبامن ازدواج کنه من اصلانمیخوام شوهرکنم میخوام درسموبخونم تنهاارزومه امااوناحتی نمیزارن دیپلم بگیرم نیمادستپاچه شده بود.ادامه دادم بدون پرسیدن نظرم خودشون بریدن ودوختن .-حالاگریه نکن ببخشید.به یکباره بخودآمدم سریع به صورتم ابی زدم ورفتم به نیماهم اجازه حرف زدن ندادم.
میخواستم لباسهایم راعوض کنم که دایی امیرآمدوگفت نمیخوادشمافعلاهستین بامامانت صحبت کردم بیابریم یه دست بازی کنیم
-نه حال ندارم -چه بهتراینطورمیتونم ببرمت. تسلیم شدم وبازی کردیم یک درمیان من میبردم وباردیگردایی. نیماباناراحتی به من نگاه میکردامامن توجهی به اونداشتم ساعت حدود12نیمه شب بودکه مادرگفت مارال زودباش بریم به اتاق عمه رفتم تالباسم راتغیردهم که صدای غمگین نیماآمدخواهش میکنم ببخشید چیزی نگفتم وپنجره رابستم نیماطوری ازپشت پنجره رفت که ناراحت شدم ازخودم بدم امد. هنگام رفتن همه برای خداحافظی آمده بودند وبرای ماآرزوی سال خوبی داشتندنیما درگوشه ای ایستاده بودوباحسرت به من نگاه میکردنگاهش تاعمق جانم راسوزانددوست داشتم به طرفش بروم وبگویم بخشیدمت اماجرأتش رانداشتم. درراه برگشت به خانه مادرم مدام غرولندمیکرداین پسرباتوچیکارداشت نکنه باهم قرارگذاشتین چراوقتی اومدیم ناراحت بودو..... وانقدردعوایم کردکه آخراشکم رادرآورد. ادامه دارد...



طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/10 ] [ 19:45 ] [ نگاه ]
نظرات
صدایشان رامیشیندم یلداگفت کجابودی یه ساعته دارم صدات میکنم.نیماگفت:توحیاط بودم بقیه شونپرس.یلداخنده ای کردوگفت بیابریم تو،این تینااعصاب برام نذاشته وباهم به داخل ساختمان رفتند.من هم ازاتاق بیرون آمدم که دای امیر گفت:چه عجب شماتشریف فرماشدین.-دایی! -دایی بی دایی بیاکه امشب حریف می طلبم بردامشب بامنه.-دایی جان من حتی مسعودروبردم دیگه شما؟!(مسعودبرادرم است).-حالانشونت میدم ومن ودایی مشغول بازی شدیم.دایی گفت:اگه توبردی برات بستنی میگیرم.-باشه. نیمازیرچشمی نگاهم میکرد.یلداواقاسعیدپدرش صدایش زدندوگفتند:نیماحواست کجاست نوبت توهه.دوست داشتم به اوبگویم این عشق سرانجام ندارداماحیف نمی توانستم.بازی رابردم ودایی خواست برایم بستنی بگیرم امامن گفتم نمیخوادواینقدراصرار تاپذیرفت.یلدابه دایی گفت ماروهم بازی میدین .دایی-البته یارمن مارال چه شود؟!نیماهم گفت:یارمن هم یلدا.نمیدانم چرابرلبان یلدالبخندی نشست وبرقی درچشمانش نمایان شدکه حاکی ازشیطنت بودعصبانی بودم اماازدست کی نمیدانم.نیماحالتی غمگین داشت بااینکه نقابی ازحنده برچهره داشت امادرچشمانش غم موج میزد.دایی مدام سربه سرم میگذاشت وباعث خنده ام میشدوبااینکارنیمابه من خیره میشدویلداازحرص به من نگاه می کرد.یلدادخترخاله نیمادخترزیبایی بود4سال ازمن بزرگتربودویک سال ازنیماکوچکتر.ماهفت دست پشت سرهم بردیم ودایی باادامیگفت:گفتم مارال وامیرچه شود.دایی هم سن پدرم بوداماآدم سرزنده وشوخی بود پس ازپایان بازی دایی بستننی بزرگی برایم گرفت که تابحال اندازه آن ندیده بودم گفتم من که نمی تونم تنهایی بخورم گفت منم کمکت میکنم عمه لیلاآمدوگفت حالانه بعدشام . شام بصورت سلف سرومیشدو
هرکس هرچه میخواست برمیداشت ودرگوشه ای مشغول خوردن میشد من غذایم رابرداشتم وپایین اوپن آشپزخانه نشستم گرچه اشتهایی نداشتم .نیمادرست روبروی من همان جایی که پارسال نشسته بود،نشست یلداوتیناهم کنارش نشستند.هنگام خوردن غذاسنگینی نگاهش راحس میکردم اماتوجهی نکردم میخواستم بااینکاربه اوبفهمانم دست ازسرم بردارد.بعدازخوردن چندلقمه ارام بلندشدم مینوخانم عمه نیماگفت مارال جان توکه چیزی نخوردی -ممنون سیرشدم.پس ازاتمام شام باهمکاری یکدیگرسفره راجمع کردیم.برای شستن دست ورویم به دستشویی رفتم وقتی روبرواینه ایستادم حس کردم نیازعجیبی به اب دارم تندوتندآب به صورتم میپاشیدم -بست نیست چقدرآب به صورت میزنی.باتعجب نگاهش میکردم نیماسریع واردشدودررابست .ادامه دارد...



طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/9 ] [ 16:17 ] [ نگاه ]
نظرات
قسمت دوم رمان قشنگه حتمادنبال کنیدطرح کلی اون براساس واقعیت است.متن کامل قسمت توادامه مطلب گذاشتم:
هواکمی سردبودبخاطراحساس سرمادستهایم رادورخودگرفتم وقتی نگاهش به انگشتردرون دست چپم افتادپرسیدچه کسی اینوبهت داده -مادرم جایزه رتبه اول شدنم
قسمت دوم رمان قشنگه حتمادنبال کنیدطرح کلی اون براساس واقعیت است.متن کامل قسمت توادامه مطلب گذاشتم:
هواکمی سردبودبخاطراحساس سرمادستهایم رادورخودگرفتم وقتی نگاهش به انگشتردرون دست چپم افتادپرسیدچه کسی اینوبهت داده -مادرم جایزه رتبه اول شدنم


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/8 ] [ 16:11 ] [ نگاه ]
نظرات
نوروزسال83بودماخانه ی عمه لیلادعوت بودیم اقوام دایی امیر هرسال توی تعطیلات عیدهروزخانه یکی مهمانی میدادندوتمام خانواده افشاررا دعوت میکردند آن روزهم مهمانی خانه ی دایی امیردعوت بودیم عمه لیلاعمه ناتنی ام بودوچون بچه هابه شوهرش دایی امیرمیگفتندمن هم عادت کرده بودم اورادایی امیرصدابزنم من درکودکی پدرم راازدست داده بودم.‎
توحیاط کنارپنجره ایستاده بودم وبه آسمان نگاه میکردم که یک دفعه کسی سلام کرد تکانی خوردم وبه سمت صدابرگشتم نگاهم به نگاه خاکستری اش گره خوردگفت:ترسوندمت
-نه -چراتنهاایستادی ازشلوغی خوشت نمیاد
-نه اماترجیح می دم به آسمون پرستاره نگاه کنم کمترشبی تو آسمون این ضیافت برپاست
ادامه دارد



طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
برچسب ها: ،
[ 1390/01/7 ] [ 16:04 ] [ نگاه ]
نظرات
درباره وبلاگ

باسلام نگاه هستم وخوشحالم ازاینکه به وبلاگم سرزدید من وهمکارام سعی داریم تا وبلاگ فرهنگی علمی خوبی رابرای شما دوستان تهیه کنیم


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic