نگاه
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
نظر سنجی
دوست دارید ازکدوم موضوع بیشترمطلب بزاریم










لینک دوستان

بی وفایی

آن دلربا که دل ازمن ربوده بود                                 دروازه دلش به روی دگر گشوده بود

هر شب زفکر او خواب می شدم ولی                  تن بی وجود او همه سرد وفسرده بود

جامی نخورده زه چشمش مست می شدم         حال آنکه اوبه دگر چشمش سپرده بود

در حسرت یکبار چشیدن طعم لبش                        صد بار مردم و او هرگز ندیده بود

در راه عشق جفا دیدن عادت ماست                     اشکها ریخت آنکه ز عشقم شنیده بود

از بد سرشتی زمانه دلا رنجیدم                             زاین بار غم به خدا پشتم خمیده بود

گفتند ز راه عشق به جایی نمی رسی                   مجنون شد آنکه راه مجنون گزیده بود

پاییز هم می گفت تو هم بدان این را                       کاندک زگل وفایی به بلبل نمانده بود

شعر از: ج.حسینی




طبقه بندی: شعرهایی از ج. حسینی،
[ 1390/02/31 ] [ 20:00 ] [ حسینی ]

پس از رازو نیاز از مادر خواستم مرا به دیدن نیماببرد با اصرارفرواران قبول کرد.به بخش مراقبت ها ی ویژه ICUرفتیم .سرپرستار وقتی فهمیدمن عروس دامادتصادفی هستم به من اجازه داد که اوراببینم. لباس مخصوص برتن کردم هرقدم که به اتاقش نزدیک میشدم گویی قلبم فشرده تر میشد.وقتی وارداتاق شدم عزیزم راخوابیده برتخت دیدم بی اختیار اشک از چشمانم روان شد به تختش نزدیک شدم دست کبودش را دردست گرفتم وبوسه ای بر ان زدم وباصدایی گرفته نالیدم : نیماجان چشمات روبازکن جون مارال ،مگه نمیگفتی دیگه ترکت نمیکنم چی شدعزیزم .تنهام نذار بدون تومیمیرم .چشمای نازت رابازکن دلم برای نگاهت پر میکشه .به هق هق افتاده بودم .راه نفسم بسته شده بود ونمیتوانستم نفس بکشم تقلا میکردم اما بیفایده بود ودرحالی که دستان نیما درمیان دستانم بودچشمانم بسته شد.ازصدای هق هق کسی بیدار شدم مدتی گذاشت تادرک کنم کجاهستم .باهراس چشم باز کردم واینبارمادر نیما را بالای سرخودیافتم.تاچشمان باز مرا دیدبه طرفم امد وصورتم راغرق بوسه کرد.باتعجب پرسیدم : چه شده است ؟

-         : عزیزم نیما به هوش اومد .باخوشخالی اورا در اغوش گرفتم وپرسیدم : کی ؟چطور؟

-         : دیشب که بالا سرش حالت بد شد .حال نیما هم بدشد همه ترسیده بودیم اما وقتی توحالت خوب شد به طورمعجزه اسایی نیما هم حالش خوب شد چشماش را باز کرد وسراغ توروگرفت.دکترها معتقدند معجزه شده وبیماران مشابه کمتر ازچندماه بعد به هوش نیومدند .دستانم رابه سوی اسمان بلند کردم وازاوتشکرکردم وسجده ی شکر بجا اوردم .روبه مادر نیماگفتم :میشه واسم بلیط هواپیما برای مشهد بگیرید؟

-         : برای چی دخترم ؟

-         : نذرکردم اگه نیما بهوش بیاد من یک ماه خادم استان اقا بشم

بوسه ای برگونه ام نهادوگفت :الهی قربون عروس گلم بشم.عزیزم بزار چند روز بگذره تاحالت توونیما بهتربشه بعد.

-         :نه مامان  من حالم خوبه باید برم ،برای سلامتی نیما هم دعا میکنم. وقتی اصرار مرا دیدقبول کرد به پدر گویدبرایم بلیط بگیرد وهمراهم بیایدتاکارهایم رادرست کند.

وقتی به دیدن نیما رفتم پرستارها دوره ام کرده بودندوبه من تبریک میگفتند.سرپرستار باخنده گفت :این معجزه عشق بود .ازصبح تا حالا هم مدام سراغ  مارالش را میگرفت . بالبخندی تشکر کردم ووارداتاق شدم .هنوز خواب بود ارام صورتش رانوازش کردم وبوسه ای برپیشانیش زدم واز او خداحافظی کردم.

بامشورت باپزشکم مرخص شدم وبه خانه رفتم تا خودرابرای سفر اماده کنم .استحمام کردم لباس ووسایل موردنیازم رادر چمدان قرار دادم ومنتظر پدر باقی ماندم .پدرامد

پس از خداحافظی از مادرم باپدر راهی فرودگاه شدیم .وقتی سوارهمواپیما میشدم به جهتی که فکرمیکردم بیمارستا ن ان طرف باشد نگاه  کردم وگفتم : عزیزم خداحافظ مراقب خودت باش.انقدر درافکارخودغوطه ور بودم که نمیدانم کی به مشهدرسیدیم .پس از گرفتن چمدانم همراه پدر به هتلی در نزدیکی حرم رفتیم وپدربرای من اتاقی به مدت یک ماه گرفت.پس از غسل به زیارت اقا شتافتیم .وقتی چشمانم به گنبدطلای اقا افتاد اشک در چشمانم حلقه زد زیرلب گفتم : اسلام علیک یاعلی ابن موسی الرضا.ممنونتم اقا ممنونت.زیارت کردیم واز انجا به امور خادمین مراجعه کردیم ابتدا قبول نمیکردند چون هم شرایط انها رانداشتم وهم متقاضی زیادبوداماوقتی پدر توضیح دادمن شب گذشته تصادف کردم وقصه نذروباقی ماجرا،راگفت قبول کردندمرابه عنوان خادم تشریفاتی بپذیرند واز فردا کار خود را شروع میکردم.بعد ازخوردن ناهار پدر روبه من گفت : دخترم کارهات رادست کردم نگران نباش صاحب هتل من را میشناسه سفارشت را کردم میدونی که اونجا به من نیاز دارند باید برم

-         :البته ،مراقب نیما باشید

-         :باشه توهم مراقب خودت باش که جون پسرم به توبنده.

-         :چشم .  ساعتی بعدپدر رفت ومن تنها ماندم. برای سلامتی نیما دعاکردم دلم برایش تنگ شده بود وفکرمیکردم الان او در چه حالی است در افکار خود بودم که صدای زنگ تلفن مرابه خود اورد.

-          : بله ،بفرمایید

-         : خانم افشار از اهواز تلفن داریدوصل کنم

-         : البته . پس از چند لحظه صدای ماد ر نیمابه گوشم رسید.

-         :چطوری دخترم اونجا راحتی ؟

-         : اره مامان شما چطوری ؟نیماچطوره ؟

-         : به خاطر همین زنگ زدم از صبح تاحالا کلافه ام کرده مدام سراغت را میگیره اول که گفتم خوابی .بعدکه گفتم برای تونذر کرده ورفته مشهد چیکار کرد بیمارستان را گذاشت روسرش که شمادروغ میگید حتما اتقاقی برای مارال افتاده .حالا دخترم بیا باهاش حرف بزن تا باورکنه

-         : باشه . گوشی رابه نیما داد.صدای گرفته ی نیما درگوشی پیچید

-         : سلام بیمعرفت ،حالا بدون دیدنم وبی خداحافظی میری ؟

-         : سلام عزیز دلم خوبی؟ من که اومدم دیدنت خواب بودی عزیزم

-         :چراصبرنکردی بیداربشم .مگه من دل ندارم ها.بدون دیدنت رفتی

-         :عزیزم ببخش باید می اومدم .انشاالله یک ماه تموم میشه میبینیم همدیگر را.

-         : تواین یک ماه که من دق میکنم

-         :خدانکنه ،ببین بیا یک قول به هم بدیم توزودترخوب بشو من هم قول میدم  زمان  برات زودترمیگذره میام دیدنت

-         :باشه دوست دارم میبوسمت عزیزم

-         :منم دوست دارم به امید دیدار

-         به امید دیدار.

روزها به سرعت میگذشت ومن به کارخود ادامه میدادم دوستانی پیداکرده بودم وباانها انس گرفته بودم .نیما هم هرروز بامن تماس داشت حالش روبه بهبودی بود وبه اصفهان رفته بودند.یک ماه گذشت ووقت رفتن فرا رسیده بود دل کندن از اقا سخت بود همه د وستانم بامن دیده بوسی کردند وبا ارزوی خوشبختی برای من ونیما مرا راهی کردند. شب گذشته نیما اصرار کرده بود که باید به اصفهان بروم تا همدیگر را ببینیم وبا اجازه از مادرم به اصفهان رفتم.انجا بااستقبال گرم دایی روبرو شدم .پس از احوالپرسی گفت :ناقلا چیکارش کردی این نیما رو باباکلافه مون کرد

-         :دایییی...

-         :چیه دروغ میگم گفته تامارال نیاد من فیزیوتراپی نمیرم میشناسیش چقدرلج بازه.

-         :اره، درستش میکنم

-         :شک ندارم.

 به همراه دایی به خانه  نیما رفتیم .پدر ومادر به استقبالم امدندودرحال احوالپرسی از هم وارد  خانه شدیم .من تنها به اتاق نیما رفتم .در زدم .گفت :بیاتومادر

باخنده گفتم اگه مادرت نباشم اجازه ورود نمیدی؟ خندید گفت :شما که صاحب اختیاری. وای مارال خودتی!

به طرفش رفتم وگونه اش را بوسیدم وگفتم :اره پسرشجاع شنیدم  نبودم گردوخاک راه انداختی.

-         :چه کنم تنها حربه من بود وگرنه تورو نمی اوردن دیدنم

-         : ای شیطوت ،خوب اصل حالت چطوره

-         :حالا که تورومیبینم عالی

-         :ای زبون باز

-         :نه جون خودم دلم داشت از دوریت میترکید

-         منم دلتنگ بودم عزیزم اما گذشت حالا پیشتم

مرابه سوی خود کشیدودراغوشش جای دادوگفت : هرروز مثل یک زندانی روزهارو خط میزدم تایک ماه بشه ببینمت عزیز دلم.درحالی که موهایم رانوازش میکرد گفت :اون شب توبیمارستان من صداتوشنیدم دیدم که حالت بدشد میخواستم کمکت کنم اما  هیچ کس صدامونمیشنیداون لحظه فقط مردن من اون ها رو به اتاق می کشوند وبخاطر توپریدم واقعاداشتم به طرف بالا می رفتم اما یک چیزی محکم من به پایین میکشید.

ساعتی در کنارهم از انچه برماگذشته بود همدیگر را باخبر کردیم که مادر امد وگفت شام حاضره میای یا بیارم اینجا قبل ازمن نیما پاسخ دادبیار اینجا .مادرخنده ای کرد ورفت.روبه نیما گفتم امان از دست تو واز اتاق خارج شدم تا به مامان کمک کنم .با اصرار پذیرفت کمکش کنم.از حال نیما پرسیدم هاله ای از غم صورتش را فرا گرفت وگفت :نیما هنوز نمیتونه راه بره دکترها نگرانند که..... وبغض اجازه  ادامه ی حرفش را نداند دلم فروریخت.

ادامه دارد...........

 

 

 




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/27 ] [ 08:53 ] [ نگاه ]
سلام داریم به پایان رمان میرسیم قسمت سی ام رمان تویی تو سرنوشتم در ادامه مطلب

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/24 ] [ 08:50 ] [ نگاه ]

سلام کتا ب جامعی از انواع اس ام اس را براتون گذاشتم لینک دانلودش برای موبایل در ادامه مطلب

 منبع داخل کتا ب ذکر شده


ادامه مطلب

طبقه بندی: دانلود کتاب باموضوع مختلف،
برچسب ها: ،
[ 1390/02/23 ] [ 00:49 ] [ نگاه ]

عطار و رخ‌داد عشق

 

عطار، مست رخ‌داد عشق است، هر چند خود، بسیار به توصیف عشق می‌پردازد، اما بر

این باور است که درک رخ‌داد عشق، در گرو تجربه‌ی مستقیم عشق است.

 

تا کی گویی واقعه‌ی عشق بگوی         

چیزی که چشیدنی بود نتوان گفت

در جایی دیگر می‌گوید:

آن ذوق که در شکر چشیدن باشد           

 مندیش که در شکر شنیدن باشد

زنهار مدان اگر بدانی او را                   

کان دانستن بدو رسیدن باشد

 

عشق به باور عطار نه فقط رخ‌دادی انسانی، که رخ دادی کیهانی است.

 

جهان بر شحنه‌ی سلطان عشق است         

ز ماهی تا به ماه ایوان عشق است

عشق به زعم وی نیروی دگرگون کننده‌ی جهان است.

همه در عشق می‌گردند از حال              

چه در وقت و چه در ماه و چه در سال

معشوق را نه فقط در افلاک، که در خاک نیز می‌توان یافت.

دید مجنون را به راهی مرد پاک               

در میان رهگذر می‌بیخت خاک

گفت ای مجنون چه می‌جویی چنین          

گفت لیلی را می‌جویم یقین

گفت لیلی را کجا یابی ز خاک                  

کی بود در خاک شارع دُرّ پاک

گفت من می‌جویمش هر جا که هست         

بو که یک‌دم آرمش جایی به دست

 

به نظر عطار، متعلق وتجلی‌های عشق، نزد همه‌ی انسان‌ها، یک‌سان نیست، زیرا هر کس

بنابه دل‌بسته‌گی‌ها و دل‌داده‌گی‌های‌اش، معشوق و دل‌بر و حسب حالی ویژه دارد.

سیر هر کس تا کمال وی بود            

قرب هر کس حسب حال وی بود

گر بپرد پشه چندانی که هست            

کی کمال صرصرش آید به دست

لاجرم چون مختلف افتاد سیر            

هم روش هرگز نیفتد هیچ طیر

معرفت زین‌جا تفاوت یافته است        

این یکی محراب وآن بت یافته است

 

عطار حتا از عشق و محبت زمینی نیز به عنوان یک فضیلت انسانی یاد می‌کند. و بر این امر تاکید می‌کند که حتا از شور جنسی نیز عشق می تواند زاییده شود. شور جنسی هر چند نزد وی مطلوب نیست، اما اگر کسی گرفتار و اسیر شور جنسی نشود، این شور، می‌تواند گذرگاه رسیدن به عشق و محبت انسانی باشد.

 

ز شهوت نیست خلوت هیچ مطلوب             

کسی کین سرّ نداند هست معیوب

ولیکن چون رسد شهوت به غایت              

ز شهوت عشق زاید بی نهایت

ولی چون عشق گردد سخت بسیار             

محبت از میان آید پدیدار

محبت چون به حد خود رسد نیز                

شود جان تو در محبوب ناچیز

زشهوت در گذر چون نیست مطلوب           

که اصل جمله محبوب است محبوب

اگر کشته شوی در راه او زار                  

بسی زان به که در شهوت گرفتار

 

عطار بر خلاف بسیاری از عرفا وجه تمایز آدمی و پری را عشق نمی داند. چرا که به زعم

وی، فرشته‌گان نیز پس از سجده بر آدم وجود شان به عشق آغشته گشت و دانند عشق

چیست.

 

تا ملک کردند آدم را سجود           

عشقشان یک ذره آمد در وجود

به باور عطار آن چه وجه تمایز آدمی و پری است، نه عشق، که درد عشق و زهر هجر

است.

 

قدسیان را عشق هست و درد نیست        

درد را جز آدمی در خورد نیست

درد تو باید دلم را درد تو                     

لیک نی در خورد من در خورد تو

ساقیا خون جگر در جام کن                 

گر نداری درد از ما وام کن

 




طبقه بندی: شعر، بزرگان علم وهنر،
[ 1390/02/18 ] [ 19:52 ] [ حسینی ]

عرفان حماسی عطار

 

عطار میراث دار و راوی روح عرفان عاشقانه‌ی بایزید و حلاج و عین القضات و سنایی است. بی سبب نیست که

مولوی درباره‌ی وی می‌گوید:      

عطار روح بود و سنایی دو چشم او    ما از پی سنایی و عطار آمدیم

عطار در زمانه‌‌ای خون‌ریز و بحرانی زاده می‌شود و به نوشتن و سرودن می‌پردازد. زمانه‌ای که رخ‌دادهای آن

زمینه ساز سقوط ایران زمین شد و با یورش مغولان ضربه‌ای کاری و نهایی بر پیکر فرهنگ و تمدن ایرانی فرود آ

مد. دوره‌ای که ادبیات عرفان حماسی، جایگزین ادبیات تاریخ حماسی شد؛ و زاهدان و صوفیان و عارفان خرد

گریز و خرد ستیز، متفکران قوم شدند.

عرفان حماسی و عاشقانه‌ی عطار، تجلی و بیان‌گر روح و روحیه‌ی حاکم بر فضای فرهنگی زمانه‌ی خود است.

عرفان، به باور عطار « راه» است، راهی که با « رفتن» آغاز می‌شود. عرفان، راهی از پیش معلوم و پایان پذیر

نیست، بل راهی است که با رفتن، پدید می‌آید و با رفتن، راه می‌شود. این راه، بی نشان و ناپیدا است، چون با

رفتن رهرو پدید می‌آید. در این راه، رهرو و رهبر نیز سرانجام راه می‌شوند.

 

گفت ما را هفت وادی در ره است              

چون گذشتی هفت وادی درگه است                                                                        

وانیامد در جهان زین راه کس                 

 نیست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد باز کس زین راه دور             

 چون دهندت آگهی ای ناصبور

چون شدند آن‌جای‌گه گم سر به سر            

کی خبر بازت دهد از بی خبر

جای دیگر می‌گوید:

پای درنه راه را پایان مجوی            

 زان که راه عشق بی پایان بود

رهرو، با شوریدن علیه زنجیر عادت و پرده‌ی پندار رسم و قیل و قال مقام و شأن اجتماعی، در آستانه‌ی ره بی پایان عشق و رهایی

قرار می‌گیرد.

 

ما دُرد فروش هر خراباتیم                

 نه عشوه فروش هر کراماتیم

انگشت زنان کوی معشوقیم               

و انگشت نمای اهل طاماتیم

حیلت گر و مُهره دزد و اوباشیم        

 دُردی کش و کم زن خراباتیم

در شیوه‌ی کفر پیر و استادیم           

 در شیوه‌ی دین خر خرافاتیم

با عادت و رسم نیست ما را کار         

ما کی زمقام و رسم و عاداتیم




طبقه بندی: شعر، بزرگان علم وهنر،
[ 1390/02/17 ] [ 20:04 ] [ حسینی ]
سلام دوستان گلم اینم قسمت بیست وهشتم در ادامه مطلب

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/17 ] [ 01:08 ] [ نگاه ]

پس از رفتن مهسا دایی گفت : مارال دوستت چه بلا بود

-         : اره ،نمیدونی تومدرسه چقدر سربه سر بچه ها میزاره .

دوخیابان بالاتر از خانه ی ما دایی ماشین را نگه داشت وگفت : خوب دیگه اخره مسیر بفرماییدپایین. من باتعجب گفتم : دایی این جا کجاست ؟

-         : عزیزم بفرما پایین ،نیمابهت میگه

همراه نیما پیاده شدم واوبالبخند گفت : یادت رفت دیروز گفتم میبرمت خونم را ببینی

-         :وای راست میگی چقدر نزدیک بودیم  ونمیدونستیم

-         : اره کار خدارومی بینی ،این همه دنبالت گشتم وتونزدیک بودی

نیمادر را باز کردوگفت : اینم کلبه کوچیک ما

 به همراه نیما واردخانه شدیم، خانه ای کوچک ونقلی که دارای یک اتاق ،پذیرایی واشپزخانه بود. باشوق گفتم : چه کوچیک وقشنگه ،باریکلا  چه تمیزم هست.

نیما خندیدوگفت: قابل شمارونداره.

کیفم را روی مبل گذاشتم ومقنعه ام را در اوردم با نیما به اتاقش رفتیم  اتاق در عین سادگی زیبا بودیک تخت یک نفره کنار پنجره ،یک میز کوچک عسلی ومیز تحریر که لپ تاب روی ان قرار گرفته بود .به طرف نیما که چرخیدم قاب عکس خود را روبروی تخت خوابش دید م نزدیک تر رفتم تا بهتر ببینم باتعجب گفتم : نیما این عکس را کی گرفتی متوجه نشدم 

-         :دیگه دیگه. به من نزدیک شد وگفت : چه شب ها خیره به این عکس باتودرد دل کردم ،اما حالا صاحبش روبرومه.  خوب اینجابمونیم یابریم اشپزخونه، البته من اشپزیم به پای سرکارخانم نمیرسه

-         : اون که معلومه

-          :  ای بلا،راستی توناهارخوردی؟

-         نه ،زودرفتم مدرسه نرسیدم بخورم .

-         : خوبه پس بریم یک چیزدرست کنیم باهم بخوریم.

-         : آهان ،پس من را برای آشپزی اوردی اینجا.

چشمکی زدوگفت : آفرین ،از کجافهمیدی ناقلاوهردوباهم خندیدیم.

پشت میز ناهار خوری قرار گرفتیم .گفتم : خوب قربان چی میل می فرمایید درست کنم

-         : عزیزم شماسروری ،مگه نمیدونی یعنی به این زودی  فراموش کردی .

-         : نه عزیز دلم یادمه میخواستم ازت نظرخواسته باشم .لازانیا

-         : اره ،ترسیدم نیما رافراموش کرده باشی

-         :خوب حالا گوشت  چرخ کرده داری

-         : توفریزر هست

مشغول اماده کردن غذا شدم ونیما هم سالاد رادرست کرد به قول نیما یک ضیافت ساده راه انداختیم . سرمیز نیما مدام شیطنت می کردو به غذای من ناخنک میزد ومن هم بازدن برپشت دستش تنبیه اش می کردم واین باعث خنده ی هردوی ما میشد.

پس از صرف ناهار وجمع اوری وسایل چای ریختم وبه پذیرایی بردم .نیمامرا کنارخودنشاندودستانش رادوشانه ام حلقه کردو مرابه خودنزدیک کرد نفس عمیقی کشید وگفت : مارال توچی به موهات میزنی یک بوی خاصی میده

-         : به جز شامپو هیچی ،به قول دایی شیطنت موقوف.

نیماخنده ای کردومرابیشتر به خودفشرد وگفت : مثلا کی  میخواد جلوم را بگیره  زنمی .

خودرابه مظلومیت زدم وگفتم : هیچ کی ،توکه اذیتم نمیکنی

-         :الهی قربونت برم مگه این دل لامذهب میزاره تورو اذیت کنم

-         : میدونستم راستی نیما به من کمک میکنی ؟

-         : درچه موردی؟

-         درمورد دوستم وقضیه ی امین،ساراوستاره را گفتم

-         : باورم نمیشه ستاره مرده باشه حیف بود

-         :منم هنوز باورم نشده وفراموشش نکردم

-         : راستش من با انتقام مخالفم اما حالا بحث انتقام نیست ،به نظرم به سارا بایدبه سارابگی الان بفهمه بهتربعد از ازدواج.

-         : یعنی بهش بگم ؟!

-         : اره

-         : خب نیما جان من دیگه برم که الان وقت تعطیلی مدرسه اس باید برم خونه

-         چقدر زود گذشت،راستی فردا که میای

-         اره ،اما قرار کجابریم

-         : تجدیدخاطره، کوه میریم .اماده شوبیا اینجا

-         : باشه .کیفم رابرداشتم مقنعه ام راسرکردم .خواستم بروم که نیمادستم راگرفت وبه طرف خودکشید:

-         چیزی یادت نرفت ؟

-         : اااااا..... نیما

-         : زودباش

-         :باشه،سرت را بالابگیر

-         :نخیرم میدونی قلقلکی هستم پس روگونم بوست را بکار

لب ورچیدم وگفتم نمیخوام

نیماخندیدوگفت :ببین قیافشوچه شکلی میکنه اخه قربونت برم کی شوهرشو روگلو میبوسه همه لب میدن !حالاما لب نخواستیم حداقل روگونه ام  ببوس

خندیدم وگفتم : باشه اول گلو بعد گونه ات

-         : باشه خانم خانما

پس  ازبوسیدن هم خداحافظی کردم ورفتم .

به خانه که رسیدم دایی گفت سارا زنگ زده است .پس از تعویض لباس باساراتماس گرفتم  

-    : سلام ساراجان .چطوری؟

-    :خوبم زنگ زدم بگم فرداشب میای پیشم قراره خانواده امین بیان برا ی قرارمدار عقدرابزارند  د وست دارم توهم باشی

دردلم آشوبی به پا شد اگرعقدمیکردند دیگر نمیتوانستم به سارا کمک کنم .با اضطراب گفتم 

-         : سارا من باید یک چیز مهم درمورد امین بهت بگم

-         :چی ؟مگه تو امین را میشناسی توحتی اون راندیدی

-         :ندیدمش اما یک چیزایی ازش میدونم باید بهت توضیح بدم

-         : باشه پس بیا اینجا

سریع  لباسهایم راعوض کردم وبا اجازه از مادرم رفتم درطول راه با خودکلنجار میرفتم که چگونه موضوع را باسارادرمیان بگذارم که کمتر ضربه بخورد

تابه خانه شان رسیدم او رامنتظریافتم.مرابه اتاقش بردوگفت : زودتربگونصف عمرشدم

-         : میگم فقط بعدش امیدوارم بتونی من راببخشی که تا حالا بهت نگفتم

-         : حالابگو

آرام آرام ازقصه ی  ستاره شروع کردم  ابتدا باورنمیکرد. گفتم :میتونی هم از امین بپرسی هم از ایمان دایی ستاره باهم دوست بودن .

-         :خوب  حالا که امین من را انتخاب کرده  چه اهمیتی داره

-         :حتی اگه با این انتخاب ستاره مرده باشه وماجرای تلفن من وخودکشی ستاره را گفتم .رنگش مثل گچ سفید شده بود لیوان ابی به دستش دادم جرعه ای نوشیدوگفت :ادامه بده

ومن ماجرای ازدواجش وقصدامین از شراکت راگفتم گویی تیرخلاص را زدم واین اورا ازپا انداخت دستانش یخ کرده بود ولبانش تکان میخورداما صدایی ازگلویش خارج نمیشد .ارام برگونه اش زدم وگفتم : ساراجان میدونم سخته برات باورش ممکن نیست  بخاطر این تا حالا بهت نگفتم

 

ادامه دارد.............

 




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/15 ] [ 01:04 ] [ نگاه ]
خوب اینم قسمت بیست وششم تویی توسرنوشتم

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/12 ] [ 01:01 ] [ نگاه ]
سلام دوستان گلم بابا چقدر شما بامعرفتین از نظر خبری نیست

خیلی خوب اینم قسمت بیست وپنجم رمان تویی تو سرنوشتم در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/10 ] [ 00:52 ] [ نگاه ]

سلام دوستای گلم اینم قسمت بیست وچهارم رمان حتما بخونیدچون جالبه من که این قسمت را دوس دارم تا دهم خرداد رمان را تموم میکنم تقریبا هر روز اپش میکنم


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/7 ] [ 00:43 ] [ نگاه ]

سارا ان قد ربامن صمیمی شد که همه چیز را بامن در میان میگذاشت واقعا دخترخوبی بود دوست نداشتم از اوانتقام بگیرم   .دیگر دلم نمی امد بخاطرسارا این کار را بکنم میدانستم ستاره هم راضی نیست دل سارا چون خودش بشکند تصمیم گرفتم درمورد امین تحقیق کنم اگر واقعا به سارا علاقه دارد هیچ نگویم.

وقتی  سارااز علاقه اش به امین می گفت به یا د ستاره وحرف هایش می افتادم ودلم اتش می گرفت وحس انتقام در من بیشتر شعله ور می شد.دلم برای سارا می سوخت اوهم چون  ستاره فریب ظاهر زیبای امین راخورده بود .درهمین افکاربودم که سارا به کنارم نشست وگفت : به چی فکر میکنی ؟

-         :  هیچ به گذشته /حال/ اینده

خندیدوگفت :  پس به همه چیز فکر میکنی

-         :  یه جورایی اره

سارا از امین گفت واینکه چقدر دوستش دارد واینکه شب گذشته زنجیر طلا به او هدیه داده

طاقت نیاوردم واشک هایم سرازیر شد سارا به خیال اینکه یاد اردلان افتاده باشم  گفت :

ببخشید مارال ناراحتت کردم 

زود اشکهایم را پاک کردم وگفتم

چیزی نیس  توببخش

-         :  مارال چرا این همه غم تونگاهت خونه کرده چی باعث این همه حزن شده

-         :   دوتا عزیز ازدست دادم یکی تواسمونا پر کشید یکی هم تو این شهردراند شت  گمش کردم به هوای دیدنش به همه جا سرک میکشم نمی دونم کجای این شهره؟ اوضاعش چطوره

-         : خوب چرا از روزنامه کمک نمیگیری  ؟

باخنده گفتم : جد ی نمی گی  نمی تونم  این کاروبکنم توهیچی از حقایق زندگی من نمیدونی

-         : چراهیچ وقت دوست  نداری ازگذشته ات چیزی بگی

-         : چون گذشته تلخی داشتم نمی خوام تورا ناراحت کنم

-         :این را نگو تومثل خواهرم میمونی  همیشه به هم فکریت نیاز دارم دوست دارم به توهم کمک کنم

-         : حالا نه اما به وقتش فقط سارا اگه من یک حقیقت تلخ را ازت مخفی کرده باشم بعدبهت بگم من را می بخشی

-         :عزیزم من از توهیچ وقت دلگیر نمی شم که بخوام ببخشمت 

برگونه اش بوسه ای  زدم واز اوتشکر کردم . سارا تاخواست حرفی بزند سروکله مهسا پیداشد وگفت : به جمعتون جمع...  سارا مهلتش نداد وباخنده گفت : خلمون کمه 

مهسا : نه بابا داری راه میوفتی!

سارا : به سلامتی استادم که تو باشی بله .چشمکی زد وادامه داد : حالا شاگرد خوبی بودم یا نه؟

مهسا ژست معلمی را که ازشاگرد درس می پرسد گرفت وگفت : خوب شاگرد تنبل من وقتی بخوای کسی را سنگ رو یخ کنی چکارمیکنی؟

سارا : بس کن مهسا!

مهسا : نه خیر بایدجواب بدی . خوب مثلا من میخوام مارال را سنگ را یخ کنم چه میکنم ؟! اینطوری..... وسکوت کرد .من که فکر میکردم این نمایش تمام شده گفتم : مهسا چرااین قدر سربه سر همه میزاری .  مهسا جدی گفت : اصلا به توچه مربوط؟ از اول هم این مارال توکارهمه سرک میکشید حتی می خواد بدونه به زنمون چی میگیم وهمین طو ر ادامه میداد . من که ا ز رفتار مهسا شوکه شده بودم متوجه حرف های بی سروتهش نبودم حال انکه بچه ها همه میخندیدندوهرکدام متلکی حواله ام می کردند

-         :مارال جون تا حالا کسی این طور توبرجکت نزده

-          : نه بابا مارال اینطوری نیست فقط یک خورده به خودش می گیره

-         : نه مارال دختر خوبیه خجالت بکشین این چه طرز حرف زدنه .... وپچ پچ هاا دامه داشت

-         بلند شدم از کلاس بیرون بروم که مهسا شروع کردبلندبلند خندیدن وروبه سارا گفت :

-         خوب شاگرد خوب درس گرفتی  استادت چه کرد .سه سوت مارال سنگ ویخ شد .تازه متوجه منظورمهساشدم اومرا دست انداخته بود . به طرفش یورش بردم وگفتم : مهسا مگردستم بهت نرسه .مهسا هم دور کلاس میدوید از لابه لای  بچه ها فرار میکرد ومیگفت : نه توروخدا غلط کردم .ببین اول زندگیمون افتاده به جون من .خجالت بکش زن این چه طرز رفتارباشوهره !

-         : حالا نشونت میدم رفتار باشوهر چطوری وایسا تانشونت بدم بچه پرو

مهساسریع روی یکی از صندلی ها پرید وگفت : ببین زن یادست از این کارات برمیداری یاسه طلاقت میکنم

-         :ااا ..... حالا حالیت میکنم وبه طرفش پریدم اما مهسا جاخالی داد ومن یک راست رفتم توشکم یکی از بچه ها که دادش به هوا رفت . گفتم : ببخشید همش تقصیر مهسا ست .اما اوگفت : میدونم خیالی نیس حالا بلند شودوتایی ادبش میکنیم .نقطه ضعف مهمسا پسری به نام رامین بود پسری زیباوپولدار اما دست وپاچولفتی و مامانی که سوری جون (مادرش)از دهانش نمی افتاد  مهسارا دوست داشت وبچه ها بخاطرش مهسارا دست می انداختند .

مینا همان که با او برخورد کردم گفت : هی مهسا رامین جون همراه سوری جون اومدن دنبالت. مهسا تا  این را شنید مثل جرقه پرید وگفت : من خودم همه رو دست میندازم حالا توجوجه می خوای بامن در بیوفتی وافتاد دنبال مینا . مینا هم دست بر دارنبود مدام از رامین می گفت و مهسا را عصبانی میکرد .من  باخنده گفتم : مهساجان دست رو دست بسیاره

مهسا عصبانی جوا ب داد  : ناسلامتی  دوست مایی بی معرفت

گفتم : حالا میبینی چه مزه ای میده وقتی ادم رو دست میندازن 

-         : باشه مارال خانم  حساب توروبعدامیرسم.

-         برای یک لحظه ستاره را جای مهسا دیدم ایستاده بود وبه من لبخند میزد یادخاطرات ستاره بغض را در گلویم نشاند  به سرعت از کلاس خارج شدم به طرف اب خوری دویدم واشک هایم روان بود ساراو مهسا به دنبالم امدند

سارا : چه ات شد ه امروز مدام بغض میکنی

مهسا : نکنه ازدست من ناراحت شدی ؟ فقط توانستم خود را در اغوشش بیاندازم.  مهسا اجازه داد بغضم را خالی کنم  سپس گفت : چته امروز رابه را ابغوره میگیری اگه قرار باشه مدام ابغوره بگیری بگو کارخونه راه بندازیم خوب پولی توش هست . من که از حرف مهسا خجالت زده شدم گفتم : ببخشید دست خودم نبود . مهسا ارام گفت : ستاره ؟! سرم را به معنی بله تکان دادم  . مهساهم گفت باشه عزیزم اخه اون هم راضی نیست این مرواریدها را هدر بدی  . لبخندی زدم ودست ورویم راشستم 

 

ساعت 5و30 مدرسه تعطیل شدوبچه ها راهی خانه ها شدندد من ومهسا هم مسیر بودیم .وقتی به خانه رسیدم با منظره باورنکردنی روبروشدم

 

ادامه دارد.......




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/4 ] [ 22:43 ] [ نگاه ]

سال تحصیلی  اغاز شد  ومن برای اینکه بتوانم باسارا دوست شوم خیلی فکر کردم اما راهی به نظرم نیامد تا اینکه به علت نمرات بالایم در سالهای گذشته وهم چنین موقعیتی که درمیان دبیران پیدا کرده بودم مرا به عنوان شاگرد حل تمرین به کلاسشان بردند چون معلمشان وقت نداشت میبایست من این کار رابه عهده میگرفتم  واینگونه شدکه من با سارا  دوست شدم ورفته رفته بامن صمیمی شد تا جایی که از نامزدش امین می گفت  واصرار داشت مرابا  او اشنا کند اما نمیدانم پ

چرا نمیخواستم اوراببینم وهرباربابهانه ای از این دیدار شانه خالی میکردم .نمیخواستم  مرا بشناسد تا به موقع سروقتش بروم  وانگاه به او بفهمانم ان همان بود که میگفتی جرات انتقام ندارد. یادان روز افتادم که ستاره یک روز قبل از رفتنم  به سراغم امد وخواست کمکش کنم .شب همان روز به امین زنگ زدم .پس از چندبوق برداشت

-         :سلام بفرمایید

-         : می بخشید  اقای امین رسولی ؟

-         : بله شما؟

-         : میتونید صحبت کنید؟

-          : شما ؟

-         : من یکی از دوستان مهرنوش هستم

-         : کدوم مهرنوش؟

-         : یعنی به ین زودی فراموشش کردین مهرنوش باسری

-         : اوه اونکه ستاره است

-         : اره اما اسم واقعیش اینه

-         : امرتون ؟

-         : میخواستم بگم ستاره شما را خیلی دوست داره اما غرورش اجازه نمیده به شما بگه  

بعدامین گفت یک لحظه وازصحبتش با مامانش فهمیدم به اتاقش رفت

سپس گفت : خوب میگفتین

-         : اون وقتی فهمیده قصد نامزدی دارین به هم ریخته 

-         : من اصلا بهش نگفتم شاید از جای دیگه شنیده

-         : مهم نیست ازکجاشنیده  مهم این که تحمل رفتن  شما را نداره میخواد خودکشی کنه

(البته این را از خودم گفتم ستاره چنین قصدی نداشت میخواستم عکس العمل امین را بدانم)

-         : اون نمیدونه من به شما زنگ زدم 

-         :  خوب من چه کمکی میتونم بکنم؟

-         : یعنی چی من دارم میگم بخاطرشما داره خودکشی میکنه اونوقت میگین چه کمکی ازدستم برمیا د این بود اون عشق پرسوزوگداز وسکوت کردم خیلی عصبانی بودم پست دوروغگو چطور قبلانقش بازی میکرد  ادامه دادم :

-         شماهاهمه سروته یه کرباسید

گویابه غرورش برخوردکه گفت :

شمادیگه داری توهین میکنی..........

خلاصه اینکه نیم ساعت باهم سروکله میزدیم وهرچه درموردگفته ها واعما لش که برای ستاره انجام داده بود گفتم انکار کردتادر اخرگفتم لیاقتت همو ن دختر اهوازیه

-         : مگه دختراهوازیا چشونه

-          :هیچ من خودم اهوازیم

-          : امابیشتربه اصفهانیا میخوری اونجاهم زندگی کردی

-         : شایداومدم اون  طرف

-         : پس شرت مارومیگیره

-         : من که ندیدمتون فقط یک اسم وفامیل ازتون دارم

خندیدوگفت : باهمین خیلی کارامیتونی کنی

-         :  ازتونستن میتونم اما نمیخوام ارزش انتقام گرفتن نداری 

-         : خانم کوچولو انتقام گرفتن جرات میخواد

 

 

حالاکه فکرمکنم واقعا لیاقت انتقام ندارد امابه خاطرستاره این کار را میکنم 

ادامه دارد.....




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/3 ] [ 21:38 ] [ نگاه ]
  وقی مامان برخواست تا به عمه ماهرخ کمک کند فرصت را غنیمت شمردم وکنار دایی رفتم تا خبری ازنیما بگیرم اما دایی مهلت  ندادوسریع پرسید چرا امدید وقصه اردلان چه شد .من هم   هرچه پیش امده بود را گفتم .دایی به فکرفرو رفت . با اضطراب گفتم : دایی ازنیما چه خبر ؟وقتی فهمید  چه کرد ؟  دایی چهره در هم کشید وگفت :

نیما پس فردای روزی که شما رفتید مضطرب اومد وگفت هرچی خونه مارال زنگ میزنم یک مرد غریبه جواب میده بیازنگ بزن تا مارالم حرف بزنم یک ماه  باهاش حرف نزدم  دلم براش تنگ شده . مونده



ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/2 ] [ 21:19 ] [ نگاه ]
درباره وبلاگ

باسلام نگاه هستم وخوشحالم ازاینکه به وبلاگم سرزدید من وهمکارام سعی داریم تا وبلاگ فرهنگی علمی خوبی رابرای شما دوستان تهیه کنیم


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو