نگاه
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
نظر سنجی
دوست دارید ازکدوم موضوع بیشترمطلب بزاریم










لینک دوستان

سلام عزیزان امروز یه داستان خیلی قشنگ وایتون آوردم امیدوارم خوشتون بیاد...

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد.

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/04/20 ] [ 14:37 ] [ بلوط ]
روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد ، او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده و بدنبال راه چاره ای گشت که بتواند دل دوستش را بدست آورده و کدورت حاصله را برطرف کند .
او در تلاش خود برای جبران آن ، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ،‌ از وی مشورت خواست ...
پیرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته های آن خانم گوش داد و پس از مدتی اندیشه ، چنین گفت : تو برای جبران سخنانت لازمست که دو کار انجام دهی و اولین آن فوق العاده سختتر از دومیست .

خانم جوان با شوق فراوان از او خواست که راه حلها را برایش شرح دهد .
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/04/4 ] [ 09:20 ] [ سیدرضا ]
روزی در جمهوری دموکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا می کند. او که می داند سانسورچی ها همه نامه هارا می خوانند، به دوستان اش می گوید: بیایید یک رمز تعیین کنیم؛ اگرنامه یی که از طرف من دریافت می کنید با مرکب آبی معمولی نوشته شده باشد، بدانید هر چه نوشته ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.
یک ماه بعد دوستانش اولین نامه را دریافت می کنند که در آن با مرکب آبی نوشته شده است: اینجا همه چیز عالی است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان ها بزرگ و گرم و نرم، سینماها فیلم های غربی نمایش می دهند- تنها چیزی که نمی توان پیدا کرد مرکب قرمز است...



طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/04/3 ] [ 20:17 ] [ سیدرضا ]
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید وگفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رودیدی که بهت بگه عشق چیه؟معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسملنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنیدو ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدمبا خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخصدیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنینعهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشمخیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت 
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/04/1 ] [ 14:00 ] [ سیدرضا ]
خانمی ۳ پیر مرد جلوی درب خانه اش دید.


- شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستید بفرمایید داخل.
اگر همسرتان خانه نیستند، می ایستیم تا ایشان بیایند.
همسرش بعد از شنیدن ماجرا گفت: به داخل دعوتشان کن.

بعد از دعوت یکی از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمی شویم.
خانم پرسید چرا؟
یکی از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن یکی موفقیت و دیگریعشق است. حال با همسرتان تصمیم بگیرید کدام یک از ما وارد خانه شود.
بعد از شنیدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شاید خانمان کمی بارونق شود.
همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقیت نه؟
عروسشان که به صحبت این دو گوش می داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بیاید. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.

۳نفر دیگر نیز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم!
یکی از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و یا موفقیت را دعوت می کردید، ۲ نفر دیگرمان اینجا می ماند. ولی هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال می کنیم.



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: ،
[ 1391/03/31 ] [ 09:51 ] [ سیدرضا ]
زمانی مردی در حال پولیش كردن اتوموبیل جدیدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگی را برداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت 
مرد آنچنان عصبانی شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دلیل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبیه نموده
در بیمارستان به سبب شكستگی های فراوان انگشت های دست پسر قطع شد

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/03/31 ] [ 09:15 ] [ سیدرضا ]


مطلبی از احمد شاملو
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم:



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/03/30 ] [ 07:47 ] [ سیدرضا ]
دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشتنه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یک نفر را دوست داشت“دلداده اش را” با او چنین گفته بود :« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط براییک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شدکه حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهدو دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها راآدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بستدلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »دلداده اش هم نابینا بودو دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیستدلداده رو به دیگر سو کرد و در حالی که از او دور می شد گفت« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی 


طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/03/29 ] [ 13:45 ] [ سیدرضا ]

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند 

جلوی ویترین یک مغازه می ایستند 

دختر:وای چه پالتوی زیبایی 

پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟ 
وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده 
پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟ 
فروشنده:360 هزار تومان 
پسر: باشه میخرمش 
دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟ 
پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش 
چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند 
دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری 
پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه 


مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم 

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/03/29 ] [ 09:31 ] [ سیدرضا ]
(تقدیم به عاشقان واقعی) دختری از پسری پرسید:آیا من چون ماه زیبا هستم؟ پسر گفت: نه دخترك با نگاهی مضطرب پرسید: آیا حاظر هستی تكه ای از قلبت را به من بدهی؟ پسر خندید و گفت: نه دختر با گریه پرسید: آیا در هنگام جدای گریه خواهی كرد؟ پسر دوباره خندید و گفت:نه دختر با دلی شكسته از جا بلند شد و در حالی كه قطرات الماس اشك چشمانش را نوازش میكرد قصد رفتن كرد اما پسر دستش را گرفت و در چشمانش خیره شد و گفت: تو به اندازه ماه زیبا نیستی بلكه زیباتر هستی و من تمام قلبم را تا ابد به تو میدهم نه تكه ای از آن راو اگر از من جدا بشی گریه نخواهم كرد بلكه خواهم مرد


طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/03/28 ] [ 19:21 ] [ سیدرضا ]
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت، در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند، وقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند، آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ،ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/03/28 ] [ 13:42 ] [ سیدرضا ]
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. 
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او بطور مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
مادر گفت : تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. 
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند. اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم. 
هر کسی که بتواند در عرض شش ماه، زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، و گلی نروئید. 


بالاخره روز ملاقات فرا رسید. 
دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هم هر کدام گل بسیار زیبائی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند.


لحظه موعود فرا رسید. 
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.


شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده، که او را سزاوار همسری امپراطور می کند : گل صداقت ...
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند و امکان نداشت گلی از آنها سبز شود !!!


برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو



طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/03/28 ] [ 13:39 ] [ سیدرضا ]
بچه ها شاید این داستان شنیده باشید ولی به نظرم خیلی قشنگ و جالبه بخونیدش و حتما نظر بدید

یه روز یه زن و مرد ماشینشون تصادف ناجوری میکنه و هر دو ماشین به شدت داغون میشه، ولی هر دو نفر سالم میمونن.

وقتی که از ماشینشون پیاده میشن و صحنه تصادف رو میبینن، مرد میگه:

بقیه در ادامه مطلب...

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/03/26 ] [ 14:34 ] [ سعید ]
مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتراز دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود ....

ادامه در ادامه مطلب...

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/03/18 ] [ 20:04 ] [ سعید ]
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زارکنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد......

اداامه در ادامه مطلب

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/03/18 ] [ 20:00 ] [ سعید ]
ی داستان زیبا!
زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.
بقیه در ادامه مطلب....

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/03/11 ] [ 15:32 ] [ بلوط ]

صبا (قسمت آخر)

سلام دوستان به علت زیاد بودن حجم مطلب مجبور شدم آخر داستان رو در این پست بذارم.


ادامه داستان را اینجا بخوانید

طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1391/01/25 ] [ 14:45 ] [ حسینی ]
[ 1391/01/25 ] [ 14:41 ] [ حسینی ]
صبا(قسمت دوم)

تا فاصله ی جوش اومدن کتری، دوش گرفتم؛ روسری رو دور موهای خیسم پیچیدم و رفتم آشپزخونه...


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: ،
[ 1391/01/24 ] [ 13:36 ] [ حسینی ]

صبا (قسمت اول)

بطری آب رو کنار کوله گذاشتم:

" برم؟ "

شیرین کرنومتر رو چک کرد:

" آماده... یک... دو... بروووووو..."

مثل همیشه، به ثانیه ی سوم نرسیده، خونه بودم!

...


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: ،
[ 1391/01/24 ] [ 00:12 ] [ حسینی ]
استفاده از فرصتها
 
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد. وقتی پولها را دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد: بله قربان من دیدم.
سپس مرد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت. او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد: نه قربان، من ندیدم؛ اما همسرم دید!



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: ،
[ 1391/01/12 ] [ 20:56 ] [ حسینی ]
آسانسور...

دکمه آسانسور را که زدم دو مرد و یک بچه هم منتظر بودند؛ بچه پا به پا می شد شاید به توالت احتیاج داشت اما اعتراضی نداشت؛ خواستم بگویم طبقات بالا دستشوئی ندارد، حرفم را قورت دادم به من ربطی نداشت، اما بچه بی تابی می کرد نگران بودم توی آسانسور خودش را خراب کند اما ...


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: ،
[ 1391/01/11 ] [ 00:01 ] [ حسینی ]
جمعه ها (داستان کوتاه)
نوشته شیوا ارسطویی
برای خواندن این داستان زیبا به ادامه مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: ،
[ 1390/11/30 ] [ 01:38 ] [ حسینی ]
خلیل سلطان زمان سلطنت تیمور لنگ به ایران به اذربایجان حکومت میکرد.او نوه تیمور لنگ بود.مدتی دچار بیماری روحی شد.تیمور خان اعتقاد داشت این بیماری به خاطر عیش و نوش با هم نشینان بد است.پس دستور داد همه ی هم نشینان خلیل سلطان را به دار اویختند.سپس تصمیم گرفت همسر خلیل سلطان شادملک را نیز بکشد.خلیل سلطان که شادملک را بسیار دوست داشت با شنیدن این خبر تاج و تخت را کنار گذاشت و با همسرش به نقطه نامعلومی رفت.وقتی تیمور درگذشت خلیل سلطان را به فرمانروایی پذیرفتند.شادملک که ندیمانی را که باعث شده بودند تیمور تصمیم به کشتن او کند میشناخت مجازات کرد.بزرگان از شادملک کینه داشتند و باکمک پیرمحمد حاکم فارس علیه خلیل سلطان شورش کردند.وهمه جا شایعه کردند او نمیتواند سلطان باشدو شخصی به نام شاهرخ باید سلطان شود.درحالی که شاهرخ فقط بهانه ای برای به قدرت رسیدن پیرمحمد بود.به کاخ خلیل سلطان یورش بردند اورا تبعید و زندانی کردند.شادملک برای نجات شوهرش هرکاری کرد.امیر خدادادخان سرلشکر پیرمحمد تصمیم گرفت کاری کند که شادملک را کنار بزند.او بهترین روش را گرفتن زیبایی شادملک دانست پس دستور داد پوست صورت شادملک را کندند تا چهره کریهی پیدا کند.سپس اورا به زندان نزد خلیل سلطان فرستاد تا هردو عذاب بیشتری بکشند.خلیل سلطان مخفیانه نامه ای به شاهرخ نوشت که امیر خدادادخان و پیرمحمد به بهانه ی نام تو خود میخواهند قدرت را به دست بگیرند.شاهرخ فردی به نام شمع جهان را فرستاد تا از واقعیات باخبر شود.
امیر خدادادخان دستور داد به شادملک لباس دلقکها را بپوشند و اورا در مجلس حاضر کنند.شمع جهان پرسید این کیست؟امیر هم کار زشت خود را با اب و تاب تعریف کرد..شاهرخ با شنیدن این خبر دستور کشتن امیرخدادادخان را داد.و خلیل سلطان را حاکم اراک کنونی کرد.خلیل سلطان شادملک را گرامی داشت و لحظه به لحظه برمهرش افزود.تا او زشتی چهره اش را فراموش کند.حتی در وصف او شعر ی سرود اما شادملک برای این که وبال شوهرش نباشد خود را کشت و خلیل سلطان نیز چهل روز بعد درگذشت و وصیت کرد او را کنار شادملک به خاک بسپارند
شعر خلیل سلطان برای همسرش:
ان که شمشیر به این صورت چون ماه کشید........شکرلله که خدایش به دل چاه کشید
خبر از گلبن عشق من دلداده نداشت............انکه معشوق مرا خوار به این راه کشید
خط بطلان به رخ ماهوشان زد غافل............انکه خط از سرکین بررخت ای ماه کشید
تو به چشم من دل خسته همانی و به جاست.........ان محبت که مرا سوی تو دلخواه کشید
دیوخویی که دلارام مرا کرد چنین............خود کجا رفت و چه زان فطرت بدخواه کشید.



طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1390/11/28 ] [ 00:12 ] [ نگاه ]
                     زیبا ترین موجود (داستان کوتاه)

مرد تاجری در حیاط قصرش انواع مختلفی از درختان ،گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی به وجود آورده بود. هر روز بزرگ ترن سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، دراولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا. سر جایش خشک شد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند. رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سرسبز بود، کرد و از اوپرسید که چه اتفاقی افتاده است؟ درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه کردم و با خودم گفتم که من هرگز نمی تواتنم مثل او چنین میوه های زیبایی به بار بیاورم و با این فکر چنان احساس ناراحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم. مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت. اما او نیز خشک شده بود علت را جویا شد. درخت سیب در پاسخ گفت: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم. از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن را پرسید . او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم. چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم . پس از خودم ناامید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکربه ذهنم خطور کرد. شروع به خشک شدن کردم. مرد در ادامه گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شرع به خشک شدن کردم. چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سرسبزی خود را حفظ می کند، نداشتم. از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم. با خودم گفتم: اگر مر تاجر که این قدر سروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد.حتما این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است. حتما می خواسته است که من وجود داشته باشم . پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم.



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: ،
[ 1390/11/10 ] [ 23:38 ] [ حسینی ]

داستان کوتاه "کفش های طلائی"

تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه کریسمس روز به روز بیشتر میشد. من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بودم، در صف صندوق ایستاده بودم. جلوی من دو بچه، پسری 5 ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند. پسرک لباس مندرسی بر تن داشت، کفشهایش پاره شده بود و چند اسکناس را در دستهایش می‏فشرد. لباسهای دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو در دست داشت. وقتی به صندوق رسیدیم، دخترک آهسته کفشها را روی پیشخوان گذاشت، چنان رفتار می‏کرد که انگار گنجینه‏ای پر ارزش را در دست دارد. صندوقدار قیمت کفشها را گفت: 6 دلار. پسرک پولهایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت. بعد رو کرد به خواهرش و گفت: فکر می‏کنم باید کفشها رو بگذاری سرجایش ...

دخترک با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟ پسرک جواب داد: گریه نکن، شاید فردا بتوانیم پول کفشها را در بیاوریم. من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از کیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم. دخترک دو بازوی کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادی گفت: متشکرم ... متشکرم.

به طرفش خم شدم و پرسیدم: منظورت چی بود که گفتی: پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟ پسرک جواب داد: مامان خیلی مریض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عید کریسمس به بهشت بره! دخترک ادامه داد: معلم دینی ما گفته که رنگ خیابانهای بهشت طلائی است، به نظر شما اگر مامان با این کفش های طلائی تو خیابانهای بهشت قدم بزنه، خوشگل نمیشه؟ چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دخترک نگاه میکردم، گفتم: چرا عزیزم، حق با تو است مطمئنم که مامان شما با این کفشها تو بهشت خیلی قشنگ می‏شه!




طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: ،
[ 1390/11/6 ] [ 23:27 ] [ حسینی ]

پادشاهی جایزه ی بزرگی برای هنرمندی گذاشت كه بتواند به بهترین شكل آرامش را تصویر كند، نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلوها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رود های آرام، كودكانی كه در خاك می دویدند، رنگین كمان در آسمان و قطرات شبنم در گل برگ گل سرخ، پادشاه تمام تابلوها را برسی كرد اما سر انجام تنها دو اثر را از میان تابلوها انتخاب كرد اولی تصویر دریاچه ی آرامی بود كه كوههای عظیم و آسمانی آبی را منعكس كرده بود. در جای جایش می توان ابرهای كوچك وسفید را دید،و اگر دقیق نگاه می كردند، در گوشه ی چب دریاچه، خانه كوچكی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دود كش آن برمی خواست، كه نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم كوهها را نمایش می داد. اما كوهها نا هموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بودند. آسمان بالای كوهها به طور بی رحمانه ای تاریك بود، و ابرهها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلوهای دیگری كه برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می كرد، بریدگی صخره ای شوم، جوجه ی پرنده ای را می دید. آنجا در میان غرش وحشیانه ی طوفان، جوجه ی گنجشكی، آرام نشسته بود. پادشاه درباریان را جمع كرد و اعلام كرد برنده جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است. بعد توضیح داد:

به راستی كه آرامش آن چیزی است كه می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود و این معنای واقعیِ آرامش است...




طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: ،
[ 1390/06/28 ] [ 14:17 ] [ حسینی ]

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگتر بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد. جوان پیش خودش گفت: منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر می کرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...

اما...

گاو دم نداشت!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را در یابی.




طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: ،
[ 1390/06/8 ] [ 00:10 ] [ حسینی ]

قسمت چهارم

رفتارهای سرد شیدا مرا به تردید انداخته بود، دلیلش شیوا بود یا علاقه نداشتن به من نمی دانم ارتباط ما رو به پایان می رفت چون تابستان به آخر می رسید و من مجبور بودم برای ادامه تحصیل به دانشگاه در یک شهر دور بروم.بعد از رفتنم دیگر خبری از شیدا نشد تا اینکه روزی متوجه پیامکی روی گوشیم شدم پیام از طرف شیوا بود بعد از کمی احوال پرسی در آخر پیام نوشته بود درست را زود تمام کن.
شیوا به زیبایی شیدا نبود ولی مرا با محبتش گرفتار خود کرد. به او زنگ زدم و گفتم من لیاقتش را ندارم و او می تواند با یکی بهتر از من ازدواج کند ولی او گوشش به این حرفها بدهکار نبود، به من قول داد که تا زمانی که درسم تمام شود منتظرمن می ماند. درطول دوره دانشگاه با هم در ارتباط بودیم و علاقه او به من  کاری کرد که من نیز عاشق و شیفته او شدم.
ترم آخرم بود که فهمیدم برایش خاستگار آمده پسری پول دار و عزیز دردانه ، پدر شیوا رضایت داشت اما شیوا که به خاطر من از خواستگار های زیادی گذشته بود به او نیز جواب منفی داد و از من خواست که به خواستگاریش بروم و من نیز این کار را کردم اما بعد از خواستگاری با مخالفت شدید پدرش رو به رو شدیم
من که حاضرنبودم شیوا را به همین راحتی از دست بدهم به پدرش قول خوشبخت کردن او را دادم اما او خوابهای زیادی برای دخترش دیده بود وهرگز به ازدواج ما دو تا راضی نمی شد.آن صاحب کار مهربان تبدیل به پدری لجباز و یک دنده شده بود که حاضر نبود دخترش را به یک جوان که به قول خودش آس و پاس بود بدهد.
من که عاشق و شیفته  شیوا شده بودم از او خواستم تا با اجازه قاضی ازدواج کرده و از آن شهر برویم شیوا پذیرفت اما بعد از مطرح کردن موضوع با پدرش از ارث محروم و از خانواده اخراج شد.
بعد از عقد  شیوا را به شهری که در آن درس می خواندم بردم و به سختی خانه ای را درآنجا اجاره کردیم. بعد از تمام شدن درسم با مدرک مهندسی که در رشته نقشه کشی ساختمان گرفتم مشغول به کار شدم.
اینک 22 سال از آن تابستان می گذرد و دخترم اصرار دارد که با من به سرساختمان بیاید و از نزدیک با کار من آشنا شود.
پایان  چشمک



طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1390/03/22 ] [ 21:07 ] [ حسینی ]

قسمت سوم

روزها گذشت و کم کم شکم به یقین پیوست، شیوا در یک روز بارانی زمانی که شیدا نبود مرا به بهانه کمک در
 کارش به کارگاه کشاند و به من حرفی را زد که اصلا انتظارش را نداشتم، او به من علاقه مند شده بود واین چیزی بودکه شاید باعثش خودم بودم و این را شیدا به عنوان خواهر بزرگتر بطور غیر مستقیم به من می فهماند ولی من چه باید می کردم و حرف دلم را چگونه میزدم...
به هر حال توجه ام را به او کم کردم و بیشتر وقت را با شیدا می گذراندم. جمعه ها به شیدا زنگ میزدم و قرار کوه نوردی میگذاشتم ولی شیوا نیز با او همراه می شد و من حرفی نمی توانستم بزنم ،شیوا دختر خوبی بود ولی گاهی اوقات لجم را در می آورد هر بار که می خواستم حسم را نسبت به شیدا بیان کنم سر و کله او پیدا می شد.چند روزی گذشت و روز تولد شیدا فرا رسید من هم این را موقعیت خوبی دیدم تا به طریقی احساسم را به او بگویم این شد که کادویی تهیه کردم وبه همراه نامه ای که بر روی آن نوشته بودم روز تولدت مبارک به در خانه آنها فرستادم.
دیدارهای ما با هم کم کم داشت زیاد میشد ولی این وسط چیزی عجیب به نظر می رسید و آن این بود که اصلا از جانب شیدا حسی نسبت به من دیده نمی شد حتی بابت کادویی که فرستادم از من تشکر هم نکرد و بلعکس روز به روز محبت و علاقه شیوا به من بیشتروبیشتر می شد البته بعد ها دلیل آن را فهمیدم.
بعد از ابراز علاقه شیوا رفت و آمد من به آنجا زیاد شد و او بی خبر از همه جا علت آن را خودش می دانست
کادوی تولد هم بجای اینکه بدست شیدا برسد به دست شیوا میرسد. آن روز، روز تولد شیوا هم بود. آنها یک سال اختلاف سنی داشتند ولی در یک روز به دنیا آمده بودند و این چیزی بود که من نمی دانستم...
ادامه دارد



طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ 1390/03/20 ] [ 21:08 ] [ حسینی ]

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

باسلام نگاه هستم وخوشحالم ازاینکه به وبلاگم سرزدید من وهمکارام سعی داریم تا وبلاگ فرهنگی علمی خوبی رابرای شما دوستان تهیه کنیم


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic