تبلیغات
نگاه

نگاه
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
نظر سنجی
دوست دارید ازکدوم موضوع بیشترمطلب بزاریم










لینک دوستان

سارا ان قد ربامن صمیمی شد که همه چیز را بامن در میان میگذاشت واقعا دخترخوبی بود دوست نداشتم از اوانتقام بگیرم   .دیگر دلم نمی امد بخاطرسارا این کار را بکنم میدانستم ستاره هم راضی نیست دل سارا چون خودش بشکند تصمیم گرفتم درمورد امین تحقیق کنم اگر واقعا به سارا علاقه دارد هیچ نگویم.

وقتی  سارااز علاقه اش به امین می گفت به یا د ستاره وحرف هایش می افتادم ودلم اتش می گرفت وحس انتقام در من بیشتر شعله ور می شد.دلم برای سارا می سوخت اوهم چون  ستاره فریب ظاهر زیبای امین راخورده بود .درهمین افکاربودم که سارا به کنارم نشست وگفت : به چی فکر میکنی ؟

-         :  هیچ به گذشته /حال/ اینده

خندیدوگفت :  پس به همه چیز فکر میکنی

-         :  یه جورایی اره

سارا از امین گفت واینکه چقدر دوستش دارد واینکه شب گذشته زنجیر طلا به او هدیه داده

طاقت نیاوردم واشک هایم سرازیر شد سارا به خیال اینکه یاد اردلان افتاده باشم  گفت :

ببخشید مارال ناراحتت کردم 

زود اشکهایم را پاک کردم وگفتم

چیزی نیس  توببخش

-         :  مارال چرا این همه غم تونگاهت خونه کرده چی باعث این همه حزن شده

-         :   دوتا عزیز ازدست دادم یکی تواسمونا پر کشید یکی هم تو این شهردراند شت  گمش کردم به هوای دیدنش به همه جا سرک میکشم نمی دونم کجای این شهره؟ اوضاعش چطوره

-         : خوب چرا از روزنامه کمک نمیگیری  ؟

باخنده گفتم : جد ی نمی گی  نمی تونم  این کاروبکنم توهیچی از حقایق زندگی من نمیدونی

-         : چراهیچ وقت دوست  نداری ازگذشته ات چیزی بگی

-         : چون گذشته تلخی داشتم نمی خوام تورا ناراحت کنم

-         :این را نگو تومثل خواهرم میمونی  همیشه به هم فکریت نیاز دارم دوست دارم به توهم کمک کنم

-         : حالا نه اما به وقتش فقط سارا اگه من یک حقیقت تلخ را ازت مخفی کرده باشم بعدبهت بگم من را می بخشی

-         :عزیزم من از توهیچ وقت دلگیر نمی شم که بخوام ببخشمت 

برگونه اش بوسه ای  زدم واز اوتشکر کردم . سارا تاخواست حرفی بزند سروکله مهسا پیداشد وگفت : به جمعتون جمع...  سارا مهلتش نداد وباخنده گفت : خلمون کمه 

مهسا : نه بابا داری راه میوفتی!

سارا : به سلامتی استادم که تو باشی بله .چشمکی زد وادامه داد : حالا شاگرد خوبی بودم یا نه؟

مهسا ژست معلمی را که ازشاگرد درس می پرسد گرفت وگفت : خوب شاگرد تنبل من وقتی بخوای کسی را سنگ رو یخ کنی چکارمیکنی؟

سارا : بس کن مهسا!

مهسا : نه خیر بایدجواب بدی . خوب مثلا من میخوام مارال را سنگ را یخ کنم چه میکنم ؟! اینطوری..... وسکوت کرد .من که فکر میکردم این نمایش تمام شده گفتم : مهسا چرااین قدر سربه سر همه میزاری .  مهسا جدی گفت : اصلا به توچه مربوط؟ از اول هم این مارال توکارهمه سرک میکشید حتی می خواد بدونه به زنمون چی میگیم وهمین طو ر ادامه میداد . من که ا ز رفتار مهسا شوکه شده بودم متوجه حرف های بی سروتهش نبودم حال انکه بچه ها همه میخندیدندوهرکدام متلکی حواله ام می کردند

-         :مارال جون تا حالا کسی این طور توبرجکت نزده

-          : نه بابا مارال اینطوری نیست فقط یک خورده به خودش می گیره

-         : نه مارال دختر خوبیه خجالت بکشین این چه طرز حرف زدنه .... وپچ پچ هاا دامه داشت

-         بلند شدم از کلاس بیرون بروم که مهسا شروع کردبلندبلند خندیدن وروبه سارا گفت :

-         خوب شاگرد خوب درس گرفتی  استادت چه کرد .سه سوت مارال سنگ ویخ شد .تازه متوجه منظورمهساشدم اومرا دست انداخته بود . به طرفش یورش بردم وگفتم : مهسا مگردستم بهت نرسه .مهسا هم دور کلاس میدوید از لابه لای  بچه ها فرار میکرد ومیگفت : نه توروخدا غلط کردم .ببین اول زندگیمون افتاده به جون من .خجالت بکش زن این چه طرز رفتارباشوهره !

-         : حالا نشونت میدم رفتار باشوهر چطوری وایسا تانشونت بدم بچه پرو

مهساسریع روی یکی از صندلی ها پرید وگفت : ببین زن یادست از این کارات برمیداری یاسه طلاقت میکنم

-         :ااا ..... حالا حالیت میکنم وبه طرفش پریدم اما مهسا جاخالی داد ومن یک راست رفتم توشکم یکی از بچه ها که دادش به هوا رفت . گفتم : ببخشید همش تقصیر مهسا ست .اما اوگفت : میدونم خیالی نیس حالا بلند شودوتایی ادبش میکنیم .نقطه ضعف مهمسا پسری به نام رامین بود پسری زیباوپولدار اما دست وپاچولفتی و مامانی که سوری جون (مادرش)از دهانش نمی افتاد  مهسارا دوست داشت وبچه ها بخاطرش مهسارا دست می انداختند .

مینا همان که با او برخورد کردم گفت : هی مهسا رامین جون همراه سوری جون اومدن دنبالت. مهسا تا  این را شنید مثل جرقه پرید وگفت : من خودم همه رو دست میندازم حالا توجوجه می خوای بامن در بیوفتی وافتاد دنبال مینا . مینا هم دست بر دارنبود مدام از رامین می گفت و مهسا را عصبانی میکرد .من  باخنده گفتم : مهساجان دست رو دست بسیاره

مهسا عصبانی جوا ب داد  : ناسلامتی  دوست مایی بی معرفت

گفتم : حالا میبینی چه مزه ای میده وقتی ادم رو دست میندازن 

-         : باشه مارال خانم  حساب توروبعدامیرسم.

-         برای یک لحظه ستاره را جای مهسا دیدم ایستاده بود وبه من لبخند میزد یادخاطرات ستاره بغض را در گلویم نشاند  به سرعت از کلاس خارج شدم به طرف اب خوری دویدم واشک هایم روان بود ساراو مهسا به دنبالم امدند

سارا : چه ات شد ه امروز مدام بغض میکنی

مهسا : نکنه ازدست من ناراحت شدی ؟ فقط توانستم خود را در اغوشش بیاندازم.  مهسا اجازه داد بغضم را خالی کنم  سپس گفت : چته امروز رابه را ابغوره میگیری اگه قرار باشه مدام ابغوره بگیری بگو کارخونه راه بندازیم خوب پولی توش هست . من که از حرف مهسا خجالت زده شدم گفتم : ببخشید دست خودم نبود . مهسا ارام گفت : ستاره ؟! سرم را به معنی بله تکان دادم  . مهساهم گفت باشه عزیزم اخه اون هم راضی نیست این مرواریدها را هدر بدی  . لبخندی زدم ودست ورویم راشستم 

 

ساعت 5و30 مدرسه تعطیل شدوبچه ها راهی خانه ها شدندد من ومهسا هم مسیر بودیم .وقتی به خانه رسیدم با منظره باورنکردنی روبروشدم

 

ادامه دارد.......




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/4 ] [ 22:43 ] [ نگاه ]

سال تحصیلی  اغاز شد  ومن برای اینکه بتوانم باسارا دوست شوم خیلی فکر کردم اما راهی به نظرم نیامد تا اینکه به علت نمرات بالایم در سالهای گذشته وهم چنین موقعیتی که درمیان دبیران پیدا کرده بودم مرا به عنوان شاگرد حل تمرین به کلاسشان بردند چون معلمشان وقت نداشت میبایست من این کار رابه عهده میگرفتم  واینگونه شدکه من با سارا  دوست شدم ورفته رفته بامن صمیمی شد تا جایی که از نامزدش امین می گفت  واصرار داشت مرابا  او اشنا کند اما نمیدانم پ

چرا نمیخواستم اوراببینم وهرباربابهانه ای از این دیدار شانه خالی میکردم .نمیخواستم  مرا بشناسد تا به موقع سروقتش بروم  وانگاه به او بفهمانم ان همان بود که میگفتی جرات انتقام ندارد. یادان روز افتادم که ستاره یک روز قبل از رفتنم  به سراغم امد وخواست کمکش کنم .شب همان روز به امین زنگ زدم .پس از چندبوق برداشت

-         :سلام بفرمایید

-         : می بخشید  اقای امین رسولی ؟

-         : بله شما؟

-         : میتونید صحبت کنید؟

-          : شما ؟

-         : من یکی از دوستان مهرنوش هستم

-         : کدوم مهرنوش؟

-         : یعنی به ین زودی فراموشش کردین مهرنوش باسری

-         : اوه اونکه ستاره است

-         : اره اما اسم واقعیش اینه

-         : امرتون ؟

-         : میخواستم بگم ستاره شما را خیلی دوست داره اما غرورش اجازه نمیده به شما بگه  

بعدامین گفت یک لحظه وازصحبتش با مامانش فهمیدم به اتاقش رفت

سپس گفت : خوب میگفتین

-         : اون وقتی فهمیده قصد نامزدی دارین به هم ریخته 

-         : من اصلا بهش نگفتم شاید از جای دیگه شنیده

-         : مهم نیست ازکجاشنیده  مهم این که تحمل رفتن  شما را نداره میخواد خودکشی کنه

(البته این را از خودم گفتم ستاره چنین قصدی نداشت میخواستم عکس العمل امین را بدانم)

-         : اون نمیدونه من به شما زنگ زدم 

-         :  خوب من چه کمکی میتونم بکنم؟

-         : یعنی چی من دارم میگم بخاطرشما داره خودکشی میکنه اونوقت میگین چه کمکی ازدستم برمیا د این بود اون عشق پرسوزوگداز وسکوت کردم خیلی عصبانی بودم پست دوروغگو چطور قبلانقش بازی میکرد  ادامه دادم :

-         شماهاهمه سروته یه کرباسید

گویابه غرورش برخوردکه گفت :

شمادیگه داری توهین میکنی..........

خلاصه اینکه نیم ساعت باهم سروکله میزدیم وهرچه درموردگفته ها واعما لش که برای ستاره انجام داده بود گفتم انکار کردتادر اخرگفتم لیاقتت همو ن دختر اهوازیه

-         : مگه دختراهوازیا چشونه

-          :هیچ من خودم اهوازیم

-          : امابیشتربه اصفهانیا میخوری اونجاهم زندگی کردی

-         : شایداومدم اون  طرف

-         : پس شرت مارومیگیره

-         : من که ندیدمتون فقط یک اسم وفامیل ازتون دارم

خندیدوگفت : باهمین خیلی کارامیتونی کنی

-         :  ازتونستن میتونم اما نمیخوام ارزش انتقام گرفتن نداری 

-         : خانم کوچولو انتقام گرفتن جرات میخواد

 

 

حالاکه فکرمکنم واقعا لیاقت انتقام ندارد امابه خاطرستاره این کار را میکنم 

ادامه دارد.....




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/3 ] [ 21:38 ] [ نگاه ]

به نام خدا

مارال دوست عزیزترازجانم سلام

وقتی این نامه رامیخوانی  خاک  سرد جایگاه تن خسته ام خواهد بود.نمیدانم توخود ازچنگ اردلان رهاشدی یا توهم اسیرد ست تقدیرشدی اما بگذارحکایت تلخ شکستم را برایت بگویم روزهای اخربودنت یادت هست؟چقدرخواستی بدانی ازچه اندوهگینم .امین رامیشناسی ان روز که با او حرف زدی و سخنان مرا انکار کرد در خودشکستم اما هیچ نگفتم سکوت تنها کاری بودکه میتوانستم انجام دهم توخودمیدانی  امین چقدر اصراربه این عشق پوشالی کرد تامن خام حرف های شیرینش شدم وبا اوپیمان عشق رابستم اما اوچه کرد پس از رفتنت هنوز غم جدایی از تو مرا رهانکرده بود که خبرنامزدی امین را شنیدم  دنیا دربرابر چشمانم سیاه شد خواستم فراموشش کنم اما زخم دیگری بر دلم نشست باورت میشود محمدبرادر امین به خواستگاریم آمد خواستم جواب منفی دهم  اما سهیلا(نامادری ستاره) بادیدن ثروت محمد پدر را وادار کرد تا جواب مثبت دهد .تو بگو  چطور میتوانستم کنا رعشقم باشم اما با مردی دیگرهم پیمان شوداین عین خیانت ونامردی بود گرچه امین درحقم بدی کرد اما محمد چه گناهی داشت هرچه کردم نتوانستم پدر را  متقاعد کنم که نمی خواهم ازدواج کنم. مارال جان من نه ایمان توراداشتم ونه شجاعت پذیرفتن تقدیر به همین دلیل دست به این کار زدم مرا ببخش

خودکشی بهشت است وقتی زندگی جهنم باشد  

 

                                                                       دوست دارم   ستاره

 

اشک من وایناز برگونه ها روان بود .آه خدای من چه برسر ستاره اورده بودند کاش اینجا بودم تا مرهم دل شکسته اش باشم .میدانستم اگر ستاره چون من توکل میکرد خدا هم جواب اعتمادش را میداد.پس از ان ایناز مرا به جایی برد که ستاره ام برای همیشه خاموش شده بود . برسرمزار ستاره عهدبستم انتقام اورا  از امین بگیرم  قسم خوردم که او را به خاک سیاه بنشانم .

شب هنگام وقتی دایی  ماهان به من خانه امد ومرادید باتعجب پرسید : مارال تو اینجا چه میکنی وسپس باخنده اضافه کرد نکنه از دست اردلان فرار کردی ؟ با دیدن مادرم حرفش را خورد . من منتظرفرصتی بودم تا سراغ نیما را  از دایی بگیرم

ادامه دارد......




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/30 ] [ 20:36 ] [ نگاه ]

تازه به یاد ستاره افتادم  به خانه اش زنگ زدم اما هیچ کس گوشی را برنداشت دلشوره گرفتم نمی دانم چرا سعی کردم به ان فکر نکنم.

شب شام رادرست کردم وخوشحال بامادرم صرف  کردیم  شب رابه آرامش گذراندم اماصبح خبری شنیدم که تمام خوشیم را زایل کرد  آیناز تماس گرفت ودرمیان گریه گفت :ستاره خودکشی کرده  با حیرت گوشی از دستم افتاد باورم نمی شد چقدر دلم برایش تنگ شده بود .مادر که حالت بهت مرادید به طرفم آمد وگفت : مارال چی شده چرا ماتت برده  وگوشی را از من گرفت با آیناز صحبت کرد در انتها خداحافظی کرد  رو به من گفت متاسفم دخترخوبی بود  خدا به خانواده اش صبربده  .توهم گریه کن ماتت نبره مگه بهترین دوستت نبود میدانستم مادر این رامیگفت تا من از بهت درایم قطرات اشکم  روان شد باحسرت به خودگفتم چرا جوابم نداد چرادیشب نبود ؟میدانستم این قضیه بی ربط به امین نیست به خود قول دادم اگرحدس من درست بود انتقام ستاره را از امین بگیرم .ازمادر خواستم به اصفهان برویم تا بتوانم در مراسم بهترین دوستم شرکت کنم . درطول راه به ستاره فکرمیکردم به علت کارش وخسته از این همه فکر کردن به نیما اندیشیدم ایا میتوانستم در این سفر اورا ببینم وخبر رهاییم را به او بدهم .وقتی رسیدیم گویی شهربامن غریبه بود انگار این من نبودم که سالها دران زندگی کردم وطعم عشق راچشیدم! به خانه دایی ماهان رفتیم وبعداز کمی استراحت به دیدن آیناز رفتم  .بادیدن  هم یکدیگر را در اغوش گرفتیم وگریه سردادیم  .پرسیدم کی این اتفاق افتاد ؟اایناز در میان گریه گفت : دوروز پیش فقط من خبرداشتم چون ستاره خواسته بود من را ببینه خانوادش به امید اینکه حلش خوب بشه به کسی خبرنداده بودن توبیمارستان بستری بود معده اش راشستشودادند اما دارویی که خورده بود مسمومش کرد چون دیر متوجه شدند سم وارد بدنش شده بود حالا همه فکر میکنندستاره مسموم شده ومرده فقط من وتو وخانوادش حقیقت را میدونیم .ستاره برات یک نامه نوشته ازم خواست اون را بهت بدم .نامه رابوسیدم وشروع به خواندن کردم  :     

ادامه دارد........




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/29 ] [ 20:29 ] [ نگاه ]

پدراردلان امدوگفت :خونشون از لحاظ ژنتیکی مطابقت نکرد اردلان  بلافاصله گفت : من امضامیکنم بچه نمی خوام   اما مادرم گفت: من اینطور با این وصلت موافق نیستم .  من خوشحال بودم  واردلان عصبانی  . خواستم بروم که اردلان امد وگفت کجا گفتم دارم میرم خونه   لبخندمن عصبانی ترش  کرد گفت تو تا زن من نشی هیچ جا نمی ری . با خنده گفتم به همین خیال باش دیدی که مادرم چی گفت تازه من دیگه سر اون سفره لعنتی نمی شینم  بازیوم را گرفت وفشارداد باخشم که درصدایش پدیدار بود گفت باشه برو اما نمی زارم زن کس دیگه  ای بشی  یادت باشه بابیخیالی اوراکناری زددم ورفتم درپوست خود نمی گنجدیم روزی که قرار بود غم انگیزترین روز زند گیم باشد بهترین روز م شد فقط حضور نیما را کم داشتم . خیبان های شلوغ اهوازبه چشم من جلوه دیگری پیداکرده بود ودنیا به رویم لبخند می زد .همه باتعجب به من نگاه می کردند گویا انها هم ازارایشم می فهمیدند عروس فراری ام .

به خانه که رسیدم روبروی آینی ایستادم درحالی که چشمانم می بارید گفتم  : خدایاچطور این لطفت را جبران کنم لباسم راعوض کردم وضو گرفتم وبه نماز ایستادم.  پس از آن گوشی رابرداشتم و به آیناز زنگ زدم پدرش  گوشی را برداشت پس از احوال پرسی سراغ آیناز راگرفتم  پدرش گفت بیرون رفته گفتم شب تماس میگیرم وخداحافظی کردم.  به پانته آ زنگ زدم خودش گوشی را برداشت مرانشناخت باخنده گفتم  :دوهفته بیشتر نیست اومدم اینجا پاک فراموشم کردی !

پانته آ  باخوشحالی گفت : مارال خودتی 

-  : اره خودمم

-  : چطوری چه خبر؟

- :  خبردست اول  نمیدونی چی شد اینجا

- : وای مارال جو به سرم کردی بگو چی شده ؟

- : همه چی بهم خورد  ازاد شدم

پانته آ جیغی از خوشحالی کشیدوگفت باورم نمیشه  حالا این جمله ات را باور می کنم که می گفتی : ایمان برمعجزه مقدم است .حالا چی میشه برمی گردید اینجا ؟

-  : نه خونمون را که فروختیم دیگه برنمی گردیم  اما خوب میام اون طرف ها 

- : راستی کسی از بچه ها این خبر را میدونه؟

- : نه تو اولین نفربودی لطفا به بقیه خبر بده

-: باشه

پس ازکلی خوش وبش از هم خداحافظی کردیم وقطع کردیم

مادر پس از چندی امد اما کمی عصبانی بود

ادامه دارد..........




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/28 ] [ 20:21 ] [ نگاه ]

پس ازدیده بوسی وخداحافظی بادوستانم ازانهاجداشدم .قدم زنان به سوی خانه روان شدم کوچه ساکت وخلوت بودومن درافکارم غوطه وربودم یکسال دیگرهم باتمام خوشی هایش گذشت ایامی توانستم سال بعدهم به مدرسه بروم ؟! به خانه که رسیدم مادرازامتحانم پرسیدمن هم پاسخ دادم که خوب بود.مادرگفت خوبه من میرم خریدوخداحافظی کردورفت.لباسهایم راعوض کردم ودرگوشه ای نشستم به خودم ،نیماواردلان فکرکردم نمی دانم چراغمگین بودم وحس بدی تمام وجودم راپرمیکردچقدرانجادرحال فکرکردن بودم که گذشت زمان رانفهمیدم وباحضوردوباره ی مادرم به خودامدم.به کمکش شتافتم وباهم خریدهارادرمکان مناسب جاسازی کردیم پس ازان مامان شروع به گردگیری وتمیزکاری کردترس برم داشت چه اتفاقی قراربودبیافتد؟مامانم صدایم کرد:مارال بیااینجا _:بله کارم داشتید؟ _:بروحمام به سرووضع خودت برس. بااضطراب پرسیدم: چی شده مگه؟ _:هیچی عزیزم فردا اردلان وخانواده اش میرسند. انگاردنیابرسرم آوارشدبه سختی بغضم رافروخوردم وبه اتاقم پناه بردم حال چه میکردم چطوربه نیماخبرمیدادم اگرچه ازمدت محرمیت مایک هفته باقی مانده بودفکری به سرم زدبایداز دایی امیرکمک میگرفتم باعجله شماره خانه عمه لیلاراگرفتم _:سلام عمه چطورین _:سلام مارال جان کم پیدایی . _:درگیرامتحانات بودم ،ببخشید دایی امیرهست؟ _:نه عزیزم دیزور رفت مأموریت کاری داشتی بگوانجام بدم؟ _:نه ممنون خوشحال شدم صداتوشنیدم خداحافظ . _:خدانگهدارعزیزم . گوشی راسرجایش گذاشتم اشک درچشمانم جمع شده بود همه ی امیدم ناامیدشد حالاچه میکردم خدایا، ایا این پایان ارزوهایم بود؟ازچیزی که می ترسیدم به سرم آمدحال چطورنیمارافراموش کنم نقش آن چشمان خاکستری که همه ی دنیایم بود.آه نیما، نیمای خوبم اشکهایم روان بودبرای مرگ آرزو هایم،برای جدایی ازنیما،برای خودم اشک ریختم. تمام شب نگران بودم وحتی شام نتوانستم بخورم برای ارامش وضوگرفتم وبه نمازایستادم دعامیخواندم اشک ریختم وبه درگاه خدا استغاثه کردم که نجاتم دهد خودرابه اوسپردم وبه رختخواب رفتم.صبح زودبیدارشدم تابه مادرم درپخت غذاکمک کنم .کارهارا انجام دادیم مادرم نزدیک ظهرگفت بروخودرا آماده کن. به اتاقم رفتم وساده ترین لباسم راپوشیدم .حدودساعت1رسیدندپس ازاحوال پرسی سفره راپهن کردم وناهارراخوردیم پدرومادراردلان برای استراحت به اتاق رفتندفکرکردم اردلان هم می خوابداما اوبه اتاقم آمد. اردلان گفت:چه اتاق خوشگلی داری _:ممنون به طرفم امدوگفت بالاخره وقت وصال رسیدقرارتارسیدین اهوازعروسی برگزارشد به سختی بغضم رافروخوردم. اردلان ادامه داد راستی دیگه ازمدرسه خبری نیس همین قدرکافیه تازه قراره طبقه بالاخونه مامان اینابشینیم البته کاربه کارماندارن توچراهیچی نمیگی _:چی بگم _:تعریف کن چه کارامیکنی باپدرصحبت کردم ماه عسل میریم پاریس خیلی قشنگه مطمئنم خوشت میادمگه نه؟ _:حتماقشنگه. _:اره من رفتم پاریس خیلی قشنگه ،عصراماده باش بریم بگردیم _:توخسته ای بزار برای بعد . _:کی گفته برای عزیزدلم خسته ام میدونی چقدر دلم برات تنگ شده کی مال خودم میشی وخواست مراببوسد اماخودراکنارکشیدم اردلان ناراضی گفت خیلی خوب بالاخره که مال من میشی عزیزم .........




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/25 ] [ 20:04 ] [ نگاه ]

سلام دوستای گلم امروزقسمت چهاردهم رابه طورکامل میزارم که درادامه مطلب میتونیدبخونیدببخشیدکمه قول میدم فردابزارم ********************* امروز29 اردیبهشت است ودوروز دیگرازفرجه های امتحانات باقی مانده همه مشغول دوره کردن کتابهاواماده شدن برای امتحانات هستند.من بادوستانم طوری برنامه ریزی کرده بودیم که روزی دوساعت همه درخانه ماجمع میشدیم


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/23 ] [ 19:50 ] [ نگاه ]

دیگه هیچوقت چشات را به روم نبند.گفتم پس یعنی دیگه نخوابم 

نیما تلنگری به بینی ام زد وگفت : نه شیطون کوچولو منظورم خواب ابدی بود .

-: چشم .ایناز سراسیمه  امد وگفت: خانم عسکری بابچه ها دارن میان زودباشین. نیماسریع بوسه ای برگونه ام نهادوگفت مواظب خودت باش ورفت. خانم عسکری به همراه بچه ها امدند وحال مراپرسیدند.خانم عسکری گفت بایدعا به جون اون جوون کنی که جونت را نجات داد.حالام خوب استراحت کن.    -:چشم.

پس ازان خانم عسکری دستورحرکت داد واتوبوس به طرف شهرمان حرکت کرد.سحربه کنارم امد ودرحالی که بغض کرده بودگفت: متاسفم نمی خواستم اینطور بشه .

-:خودت راناراحت نکن شوخی بودحالاهم حالم خوبه .ایناز روی صندلی کناریم نشست وگفت میخوای ببینی فردین خان چطورنجاتت داد.

-:مگه تواون هیری بلبشو تو فیلم میگرفتی.

-:خوب چی کارکنم من که نمی تونستم کاری کنم گفتم فیلم بگیرم .

-:واقعا که . حالا بیخیال نشونم بده .اینازدوربین را روشن کرد وصحنه ی نجاتم توسط نیمارانشانم داد با اینکارش علاقه ام نسبت به او بیشترشد . پس ازان صحنه داخل اتوبوس امد باعصبانیت رو به ایناز گفتم مگه تونرفتی پایین.ایناز دستهایش رابه علامت تسلیم بالابرد وگفت چرابه خدا امایجوری فیلم گرفتم دیگه .

-:چطوری ؟ -:شرمنده جزء اسراره. 

-:خیلی خوب لازم نیست باقیش را ببینی  اینازخنده ای کردوگفت :خبرنداری باستاره نشستیم به دیدن وکلی خندیدیم .روبه ستاره گفتم  حالااینازهیچ ازتویکی انتظارندشتم . ستاره باشرمندگی گفت ببخشیدهمش تقصیرایناز اغفالم کرد.ایناز گفت راست میگه این ترسو زیادی به تو وفاداره اماخودمونیم ها این فردین خان یه پامجنون براخودش. باخشم نگاهش کردم که گفت ببخشیدمنظوری نداشتم یادم رفت شماهم یه پالیلی خانمید وبرای اینکه دستم به نرسدفرار کرد. گفتم باشه ایناز خانم یکی طلبت.دراین بین ستاره به مامی خندید.

غروب به شهر رسیدیم وهرکس به طرف خانه ی خودرفت.هنگامی که به کوچه مان رسیدم نیما منتظرم بودپس از اینکه حالم راپرسیددوربین راخواست. به او دادم . دوربین را ازمن گرفت وگفت ازش دوتا برات رایت میکنم یکی کامل یکی میکس برای دیدن مادرت .

-:ممنون.نیما بابت نجات جونم هم ممنون.درچشمانم نگاه کردوگفت:عزیز دلم من اول بخاطر دل خودم این کاروکردم  مگه نمی دونی نیما اسیراین چشمای سیاه اگه نباشن دیوونه میشه.پس بخاطرمن بیشترمراقب خودت باش.

-:توهم بخاطرمن مراقب خودت باش. نیما باشیطنت گفت اه حرف خودم روبه خودم پس میده مگه شماهم مثل من بیچاره اسیری.

-:بروببینم خودت می دونی لازم نکرده از زیر زبونم حرف بکشی.

-:اهه مگه تازه بخاطرجونت تشکر نکردی خوب این دستمزدم باشه.

-:وتویادت نرفت گفتی بخاطرخودته پس ازدستمزدخبری نیست.

نیماباحالت مظلومی سرش راکج کردو گفت دلت میاد.

-:نخیردلم  میره ٫نمیادو زیرلب گفتم خیلی خوب من اسیراین چشای خاکستریم.

نیماخنده ای کردوگفت:اخصاحب این چشابه قربونت اصلاکمپلت مال تو.

کاپشنش رادادم وگفتم خیلی خوب زبون نریز برودیرم شد.لبخندی زدوگفت دیگه دلم نمیاد این رابشورم. بالبخندی ازاو خداحافظی کردم. تابه خانه رسیدم مادربه استقبالم امدو وسایل را از من گرفت.مادر مهربانی بوداگرچه گاهی بدخلقی میکرد ان هم دست خودش نبودبخاطرمصرف قرص اعصاب بود.وقتی ازهم دورمیشدیم انگاربیشترقدرهم را می دانستیم




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
برچسب ها: ،
[ 1390/01/22 ] [ 19:47 ] [ نگاه ]
خوب بسلامتی رمان تویی توسرنوشتم هم تمام شد و برای موبایل لینک دانلود  در ادامه مطلب
ادامه مطلب

طبقه بندی: دانلودرمان برای موبایل، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
برچسب ها: ،
[ 1390/03/20 ] [ 09:01 ] [ نگاه ]
این هم قسمت اخر رمان تویی توسرنوشتم

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
برچسب ها: ،
[ 1390/03/16 ] [ 08:55 ] [ نگاه ]
درپایین کوه عده ای صنایع دستی،مجسمه،غذاو....می فروختندپس ازگشت درآن بازارکوچک بااجازه ازخانم عسکری بچه هاشروع به بالارفتن ازکوه کردندراهی که کمی شیب داشت ودران طرف دشتی پرازلاله واژگون که ادمی رابه وجدمی اورد

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/21 ] [ 22:02 ] [ نگاه ]
وقتی حرفهایم تمام شدبه دوردست خیره شدم ودرافکارم غوطه وربودم که نیماگفت:خیالت راحت تامن راداری ناراحت نباش همه چیزدرست میشه .من-امیدوارم . دایی-بس بابااشکمون دراومدلطفابحث عوض کنید. من باخنده گفتم چه بحثی شیرین ترازپدرشدن شما!حالاچه حسی داری میخوای پدربشی. دایی-وای نگوبعد15سال انتظارخداجواب دعاهای لیلارودادمن هم خیلی خوشحالم حواست باشه بایدبراپسرم خواهری کنی گفته باشم. من-بزاربدنیابیاداونم بچشم مگه عمه رفت سونوگرافی فهمیدین جنسیتش چیه؟ دایی-اره پسره حالاسراسمش من ولیلادعواداریم من می گم آرش لیلامیگه ایلیا.قراره قرعه بندازیم ببینیم اسم بچمون چی میشه
من-هرچه بشه من که ازحالادلم براش ضعف می ره. نیما-چشمم روشن جلوخودم چشمت دنبال پسرمردم شمابایددلت فقط برای من ضعف بره . دایی-کی میره این همه راه رو . نیما-من، ناسلامتی زنمه . من -خیلی خوب اقای حسودکسی نمیتونه جای شمارابگیره. نیما-اخ جون این شدبایدشش دونگ دلت مال من باشه کمترازاین راضی نمیشم .من که درحضوردایی خجالت میکشیدم به نیماگفتم خیلی خوب کوتاه بیا اوهم منظورم رافهمید.درطول راه به گفتگوبادایی ونیماگذشت.هنگامی که به خانه رسیدیم نیمابه طرفم برگشت وگفت مارال جان مراقب خودت باش کاری پیش اومدبه دایی بگوخبرم میکنه روبه دایی کردوگفت مارال امانت دست شمامراقبش باشید. دایی-نمی گفتی هم حواسم بهش بود. من هم درحالیکه پرده ازاشک دیدگانم راتارکرده بودگفتم مراقب خودت باش خدانگهداروسریع ازماشین پیاده شدم.
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
امروزپانزدهم فروردین است ومن عازم رفتن به مدرسه هستم.اولین روزبعدازتعطیلات تعدادی ازبچه هاغیبت کرده بودندامادوستان من همه حاضربودندمن برنیمکت چهارم کناردیوارسمت چپ کلاس مینشینم کناردستم پانته آشجاعی دوستم می نشیندازدوستی ما4سال می گذرد .پشت سرما آرام بنیادی وسحرریاحی مینشینند.گروه دوستی ماشامل6 نفرازجمله من،پانته آ،سحر،آرام،آینازوستاره بودکه خانه ی هرکدام ازمابادیگری یک کوچه فاصله داشت.کلاس درس دایرشدان ساعت شیمی داشتیم خانم عنصری ازماخواست خودرابرای‎ ‎امتحان هفته دیگرآماده کنیم.اکثربچه هاهم مشغول تعریف خاطرات تعطیلات شدند.ازدوستان من هم ارام شروع به تعریف سفرش به شیرازوامکان دیدنی آن شدوسوغاتی تک تک بچه هاراداد. برای من یک انگشترنقره اورده بودازاوتشکرکردم .همه دوستانم خاطراتشان راگفتندتانوبت به من رسیدگفتم بچه هامن همینجابودم فقط سیزده بدررفتیم چادگان



طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/15 ] [ 19:40 ] [ نگاه ]
ازهم خداحافظی کردیم به راهم ادامه دادم .پسرمزاحمی گفت افتخاراشنایی میدین وشماره ای جلویم گرفت
جوابش راندادم بازگفت چراجواب نمیدی؟که یکباره صدای خشمگین نیماآمدگفت من جوابتومیدم لعنتی وبااوگلاویزشد.هراسان کنارش رفتم باالتماس گفتم توروخدانیماولش کن.باخشم گفت توبرواونجاوایسا.همان طورایستاده بودم وبه نیماالتماس میکردم.سریع نگاهم کردوگفتم برواونجاوبانگاهش مکان موردنظرش رانشان داد.ترسیدم رفتم کناری ایستادم .اولین بارنیمارااینقدرخشمگین میدیدم.چندجوان ازراه رسیدندوانهارا ازهم جداکردند.جرأت

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/12 ] [ 19:17 ] [ نگاه ]
نظرات
دو روزتاسیزده به درباقی مانده بودکه دایی امیرزنگ زدبه مادرم گفت مادسته جمعی به چادگان(شهری سرسبزدراطراف اصفهان)شماهم بیاییداما مامان قبول نکردخیلی دلم میخواست ماهم همراه انان برویم تااینکه شبش دایی امیرآمدمادرم به خانه ی خواهرزاده ام رفته بود دایی مرابه کناری کشیدوگفت ببینم نیمابه توحرفی زده . -چطورمگه؟ -ببین راستشوبگوشاید تونستم کمکتون کنم من تورواندازه دخترم دوست دارم.-نمی دانستم بایدبگم یانه به همین دلیل سربسته چیزهایی رابه اوگفتم. دایی گفت هرطورشده درستش میکنم که شماهم بامابیاییدشایدنیمابه مراددلش رسیدوخندید من هم ازخجالت سرم راپایین انداختم.بعدازآمدن مادرم کلی گفتیم وخندیدیم قرارشدبریم مادرم راضی شد.فردای ان روزدوازدهم به مامان گفتم برم مجله بخرم باکلی مکافات قبول کردوگفت زودبیا.رفتم ته دلم یه حس عجیبی مثل دلهره داشتم.دومجله انتخاب کردم خواستم حساب کنم که یکی یک دوهزاری روی پیشخون گذاشت وبه مغازه دارگفت این دوتامجله راحساب کن تاخواستم چیزی بگویم نیماگفت بریم هنگام خروج ازمغازه پول رادراوردم که به نیمابدهم که اوگفت بزارتوکیفت خواستم ممانعت کنم نیماکه ازنگاه خیره مغازه دارخشمگین شده بودگفت:گفتم بزارتوکیفت ناگزیرپذیرفتم .تانیماازدوستان همراهش خداحافظی کندمن خودرابه ان طرف خیابان رساندم.نیماباعجله به من رسیدوگفت کجامیری وایسا.بی توجه به اوراه خودرامیرفتم که بازویم راگرفت ومرابطرف خودچرخاندگفتم دستموول کن اینجاهمه منومیشناسن میخوای ابروموببری.-پس وایسا یکی ازدوستانش که شاهدماجرابودبلندگفت نیماازحالازن ذلیل شدی رفت.نیمالبخندی به من زدوبامهربانی گفت میبینی کاری می کنی که دوستام بهم بگن زن ذلیل.برای لحظه ای‎ ‎لبخندبرلبانم نشست اماتغیرجهت دادم وواردکوچه ای شدم نیماهم بدنبالم ازشانس نیماکوچه خلوت بودراهم راصدکردوارام گفت بابت اون شب ازم ناراحت بازببخشید.دلم نمیخواست ناراحتش کنم به همین دلیل گفتم نه من بخشیدم لبخندی زدوگردنبندراازگردن بازکردوگفت یادت رفت ببریش. -اما.. -امابی اما..دیگه همه چیزومیدونم خودم درستش میکنم پای همه چیزش وایسادم وگردنبندرادرون کیفم انداخت.جعبه ای که به زیبایی کادوشده بودرابه من دادوگفت اینم عیدی شمابازش کن. کادویش رابااحتیاط بازکردم درونش شیشه عطرمارک فرانسه بودگفتم راضی به زحمت نبودم ممنون.یک تای ابروی نیمابالارفت وباشیطنت گفت اولا شمارحمتی دومادرقبالش بایدحلقتو بهم بدی.حلقه رابه اودادم.ادامه دارد



طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/11 ] [ 19:06 ] [ نگاه ]
نظرات
ازشدت عصبانیت میخواستم سیلی به صورتش بزنم اماگفت:صبرکن اومدم چیزی بهت بدم. -اینجا؟! -جای دیگه ای سراغ داری که کسی مزاحممون نشه.-واقعاکه پررویی،خجالت نکشیدی؟ -برای چی من که نمیخوام کاربدی کنم وگردنبندی ازگردنش بازکردوگفت:اینووقتی فهمیدم عاشقت شدم درست کردم حالامیدمش به تو.گردنبندی طلاکه پلاک آن درطرفی اسم مارال ودرطرف دیگراسم نیمابود.خواست ان رابه گردنم بیاویزدکه خودراعقب کشیدم.گفت:می ترسی.سرم رابه معنی نه تکان دادم. -پس چرانمیزاری بندازم گردنت. -چون نمیتونم قبول کنم. -آخه چرا؟ -سکوت -بایدبگی. -مارال، مارال صدای مادرم بودکه مرابنام میخوانداشک درچشمانم جمع شده بودخیلی سعی کردم تاصدایم ازترس نلرزدومادرم نفهمد.-بله -زودبیامیخوایم بریم بعدازاینکه مطمئن شدم که رفته به نیماگفتم چون من نامزددارم به سختی آب دهانش راقورت دادوگفت توچی داری؟باناراحتی وعصبانیت گفتم همون که شنیدی.-یعنی این همه مدت داشتی بازیم میدادی ؟پوزخندی زدم وگفتم :من کی بازیت دادم نگفتم اسیرم تاخواستم بهت بگم مهلتم ندادی.-پس چراوقتی ازانگشترسوال کردم نگفتی؟-چون واقعامادرم برام خریده بودبغضم ترکیدوگفتم من انتخابش نکردم مجبورم کردن ازش متنفرم مدام پولشوبه رخم میکشه سرم منت میزاره که میخوادبامن ازدواج کنه من اصلانمیخوام شوهرکنم میخوام درسموبخونم تنهاارزومه امااوناحتی نمیزارن دیپلم بگیرم نیمادستپاچه شده بود.ادامه دادم بدون پرسیدن نظرم خودشون بریدن ودوختن .-حالاگریه نکن ببخشید.به یکباره بخودآمدم سریع به صورتم ابی زدم ورفتم به نیماهم اجازه حرف زدن ندادم.
میخواستم لباسهایم راعوض کنم که دایی امیرآمدوگفت نمیخوادشمافعلاهستین بامامانت صحبت کردم بیابریم یه دست بازی کنیم
-نه حال ندارم -چه بهتراینطورمیتونم ببرمت. تسلیم شدم وبازی کردیم یک درمیان من میبردم وباردیگردایی. نیماباناراحتی به من نگاه میکردامامن توجهی به اونداشتم ساعت حدود12نیمه شب بودکه مادرگفت مارال زودباش بریم به اتاق عمه رفتم تالباسم راتغیردهم که صدای غمگین نیماآمدخواهش میکنم ببخشید چیزی نگفتم وپنجره رابستم نیماطوری ازپشت پنجره رفت که ناراحت شدم ازخودم بدم امد. هنگام رفتن همه برای خداحافظی آمده بودند وبرای ماآرزوی سال خوبی داشتندنیما درگوشه ای ایستاده بودوباحسرت به من نگاه میکردنگاهش تاعمق جانم راسوزانددوست داشتم به طرفش بروم وبگویم بخشیدمت اماجرأتش رانداشتم. درراه برگشت به خانه مادرم مدام غرولندمیکرداین پسرباتوچیکارداشت نکنه باهم قرارگذاشتین چراوقتی اومدیم ناراحت بودو..... وانقدردعوایم کردکه آخراشکم رادرآورد. ادامه دارد...



طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/10 ] [ 18:45 ] [ نگاه ]
نظرات
صدایشان رامیشیندم یلداگفت کجابودی یه ساعته دارم صدات میکنم.نیماگفت:توحیاط بودم بقیه شونپرس.یلداخنده ای کردوگفت بیابریم تو،این تینااعصاب برام نذاشته وباهم به داخل ساختمان رفتند.من هم ازاتاق بیرون آمدم که دای امیر گفت:چه عجب شماتشریف فرماشدین.-دایی! -دایی بی دایی بیاکه امشب حریف می طلبم بردامشب بامنه.-دایی جان من حتی مسعودروبردم دیگه شما؟!(مسعودبرادرم است).-حالانشونت میدم ومن ودایی مشغول بازی شدیم.دایی گفت:اگه توبردی برات بستنی میگیرم.-باشه. نیمازیرچشمی نگاهم میکرد.یلداواقاسعیدپدرش صدایش زدندوگفتند:نیماحواست کجاست نوبت توهه.دوست داشتم به اوبگویم این عشق سرانجام ندارداماحیف نمی توانستم.بازی رابردم ودایی خواست برایم بستنی بگیرم امامن گفتم نمیخوادواینقدراصرار تاپذیرفت.یلدابه دایی گفت ماروهم بازی میدین .دایی-البته یارمن مارال چه شود؟!نیماهم گفت:یارمن هم یلدا.نمیدانم چرابرلبان یلدالبخندی نشست وبرقی درچشمانش نمایان شدکه حاکی ازشیطنت بودعصبانی بودم اماازدست کی نمیدانم.نیماحالتی غمگین داشت بااینکه نقابی ازحنده برچهره داشت امادرچشمانش غم موج میزد.دایی مدام سربه سرم میگذاشت وباعث خنده ام میشدوبااینکارنیمابه من خیره میشدویلداازحرص به من نگاه می کرد.یلدادخترخاله نیمادخترزیبایی بود4سال ازمن بزرگتربودویک سال ازنیماکوچکتر.ماهفت دست پشت سرهم بردیم ودایی باادامیگفت:گفتم مارال وامیرچه شود.دایی هم سن پدرم بوداماآدم سرزنده وشوخی بود پس ازپایان بازی دایی بستننی بزرگی برایم گرفت که تابحال اندازه آن ندیده بودم گفتم من که نمی تونم تنهایی بخورم گفت منم کمکت میکنم عمه لیلاآمدوگفت حالانه بعدشام . شام بصورت سلف سرومیشدو
هرکس هرچه میخواست برمیداشت ودرگوشه ای مشغول خوردن میشد من غذایم رابرداشتم وپایین اوپن آشپزخانه نشستم گرچه اشتهایی نداشتم .نیمادرست روبروی من همان جایی که پارسال نشسته بود،نشست یلداوتیناهم کنارش نشستند.هنگام خوردن غذاسنگینی نگاهش راحس میکردم اماتوجهی نکردم میخواستم بااینکاربه اوبفهمانم دست ازسرم بردارد.بعدازخوردن چندلقمه ارام بلندشدم مینوخانم عمه نیماگفت مارال جان توکه چیزی نخوردی -ممنون سیرشدم.پس ازاتمام شام باهمکاری یکدیگرسفره راجمع کردیم.برای شستن دست ورویم به دستشویی رفتم وقتی روبرواینه ایستادم حس کردم نیازعجیبی به اب دارم تندوتندآب به صورتم میپاشیدم -بست نیست چقدرآب به صورت میزنی.باتعجب نگاهش میکردم نیماسریع واردشدودررابست .ادامه دارد...



طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/9 ] [ 15:17 ] [ نگاه ]
نظرات

پس از رازو نیاز از مادر خواستم مرا به دیدن نیماببرد با اصرارفرواران قبول کرد.به بخش مراقبت ها ی ویژه ICUرفتیم .سرپرستار وقتی فهمیدمن عروس دامادتصادفی هستم به من اجازه داد که اوراببینم. لباس مخصوص برتن کردم هرقدم که به اتاقش نزدیک میشدم گویی قلبم فشرده تر میشد.وقتی وارداتاق شدم عزیزم راخوابیده برتخت دیدم بی اختیار اشک از چشمانم روان شد به تختش نزدیک شدم دست کبودش را دردست گرفتم وبوسه ای بر ان زدم وباصدایی گرفته نالیدم : نیماجان چشمات روبازکن جون مارال ،مگه نمیگفتی دیگه ترکت نمیکنم چی شدعزیزم .تنهام نذار بدون تومیمیرم .چشمای نازت رابازکن دلم برای نگاهت پر میکشه .به هق هق افتاده بودم .راه نفسم بسته شده بود ونمیتوانستم نفس بکشم تقلا میکردم اما بیفایده بود ودرحالی که دستان نیما درمیان دستانم بودچشمانم بسته شد.ازصدای هق هق کسی بیدار شدم مدتی گذاشت تادرک کنم کجاهستم .باهراس چشم باز کردم واینبارمادر نیما را بالای سرخودیافتم.تاچشمان باز مرا دیدبه طرفم امد وصورتم راغرق بوسه کرد.باتعجب پرسیدم : چه شده است ؟

-         : عزیزم نیما به هوش اومد .باخوشخالی اورا در اغوش گرفتم وپرسیدم : کی ؟چطور؟

-         : دیشب که بالا سرش حالت بد شد .حال نیما هم بدشد همه ترسیده بودیم اما وقتی توحالت خوب شد به طورمعجزه اسایی نیما هم حالش خوب شد چشماش را باز کرد وسراغ توروگرفت.دکترها معتقدند معجزه شده وبیماران مشابه کمتر ازچندماه بعد به هوش نیومدند .دستانم رابه سوی اسمان بلند کردم وازاوتشکرکردم وسجده ی شکر بجا اوردم .روبه مادر نیماگفتم :میشه واسم بلیط هواپیما برای مشهد بگیرید؟

-         : برای چی دخترم ؟

-         : نذرکردم اگه نیما بهوش بیاد من یک ماه خادم استان اقا بشم

بوسه ای برگونه ام نهادوگفت :الهی قربون عروس گلم بشم.عزیزم بزار چند روز بگذره تاحالت توونیما بهتربشه بعد.

-         :نه مامان  من حالم خوبه باید برم ،برای سلامتی نیما هم دعا میکنم. وقتی اصرار مرا دیدقبول کرد به پدر گویدبرایم بلیط بگیرد وهمراهم بیایدتاکارهایم رادرست کند.

وقتی به دیدن نیما رفتم پرستارها دوره ام کرده بودندوبه من تبریک میگفتند.سرپرستار باخنده گفت :این معجزه عشق بود .ازصبح تا حالا هم مدام سراغ  مارالش را میگرفت . بالبخندی تشکر کردم ووارداتاق شدم .هنوز خواب بود ارام صورتش رانوازش کردم وبوسه ای برپیشانیش زدم واز او خداحافظی کردم.

بامشورت باپزشکم مرخص شدم وبه خانه رفتم تا خودرابرای سفر اماده کنم .استحمام کردم لباس ووسایل موردنیازم رادر چمدان قرار دادم ومنتظر پدر باقی ماندم .پدرامد

پس از خداحافظی از مادرم باپدر راهی فرودگاه شدیم .وقتی سوارهمواپیما میشدم به جهتی که فکرمیکردم بیمارستا ن ان طرف باشد نگاه  کردم وگفتم : عزیزم خداحافظ مراقب خودت باش.انقدر درافکارخودغوطه ور بودم که نمیدانم کی به مشهدرسیدیم .پس از گرفتن چمدانم همراه پدر به هتلی در نزدیکی حرم رفتیم وپدربرای من اتاقی به مدت یک ماه گرفت.پس از غسل به زیارت اقا شتافتیم .وقتی چشمانم به گنبدطلای اقا افتاد اشک در چشمانم حلقه زد زیرلب گفتم : اسلام علیک یاعلی ابن موسی الرضا.ممنونتم اقا ممنونت.زیارت کردیم واز انجا به امور خادمین مراجعه کردیم ابتدا قبول نمیکردند چون هم شرایط انها رانداشتم وهم متقاضی زیادبوداماوقتی پدر توضیح دادمن شب گذشته تصادف کردم وقصه نذروباقی ماجرا،راگفت قبول کردندمرابه عنوان خادم تشریفاتی بپذیرند واز فردا کار خود را شروع میکردم.بعد ازخوردن ناهار پدر روبه من گفت : دخترم کارهات رادست کردم نگران نباش صاحب هتل من را میشناسه سفارشت را کردم میدونی که اونجا به من نیاز دارند باید برم

-         :البته ،مراقب نیما باشید

-         :باشه توهم مراقب خودت باش که جون پسرم به توبنده.

-         :چشم .  ساعتی بعدپدر رفت ومن تنها ماندم. برای سلامتی نیما دعاکردم دلم برایش تنگ شده بود وفکرمیکردم الان او در چه حالی است در افکار خود بودم که صدای زنگ تلفن مرابه خود اورد.

-          : بله ،بفرمایید

-         : خانم افشار از اهواز تلفن داریدوصل کنم

-         : البته . پس از چند لحظه صدای ماد ر نیمابه گوشم رسید.

-         :چطوری دخترم اونجا راحتی ؟

-         : اره مامان شما چطوری ؟نیماچطوره ؟

-         : به خاطر همین زنگ زدم از صبح تاحالا کلافه ام کرده مدام سراغت را میگیره اول که گفتم خوابی .بعدکه گفتم برای تونذر کرده ورفته مشهد چیکار کرد بیمارستان را گذاشت روسرش که شمادروغ میگید حتما اتقاقی برای مارال افتاده .حالا دخترم بیا باهاش حرف بزن تا باورکنه

-         : باشه . گوشی رابه نیما داد.صدای گرفته ی نیما درگوشی پیچید

-         : سلام بیمعرفت ،حالا بدون دیدنم وبی خداحافظی میری ؟

-         : سلام عزیز دلم خوبی؟ من که اومدم دیدنت خواب بودی عزیزم

-         :چراصبرنکردی بیداربشم .مگه من دل ندارم ها.بدون دیدنت رفتی

-         :عزیزم ببخش باید می اومدم .انشاالله یک ماه تموم میشه میبینیم همدیگر را.

-         : تواین یک ماه که من دق میکنم

-         :خدانکنه ،ببین بیا یک قول به هم بدیم توزودترخوب بشو من هم قول میدم  زمان  برات زودترمیگذره میام دیدنت

-         :باشه دوست دارم میبوسمت عزیزم

-         :منم دوست دارم به امید دیدار

-         به امید دیدار.

روزها به سرعت میگذشت ومن به کارخود ادامه میدادم دوستانی پیداکرده بودم وباانها انس گرفته بودم .نیما هم هرروز بامن تماس داشت حالش روبه بهبودی بود وبه اصفهان رفته بودند.یک ماه گذشت ووقت رفتن فرا رسیده بود دل کندن از اقا سخت بود همه د وستانم بامن دیده بوسی کردند وبا ارزوی خوشبختی برای من ونیما مرا راهی کردند. شب گذشته نیما اصرار کرده بود که باید به اصفهان بروم تا همدیگر را ببینیم وبا اجازه از مادرم به اصفهان رفتم.انجا بااستقبال گرم دایی روبرو شدم .پس از احوالپرسی گفت :ناقلا چیکارش کردی این نیما رو باباکلافه مون کرد

-         :دایییی...

-         :چیه دروغ میگم گفته تامارال نیاد من فیزیوتراپی نمیرم میشناسیش چقدرلج بازه.

-         :اره، درستش میکنم

-         :شک ندارم.

 به همراه دایی به خانه  نیما رفتیم .پدر ومادر به استقبالم امدندودرحال احوالپرسی از هم وارد  خانه شدیم .من تنها به اتاق نیما رفتم .در زدم .گفت :بیاتومادر

باخنده گفتم اگه مادرت نباشم اجازه ورود نمیدی؟ خندید گفت :شما که صاحب اختیاری. وای مارال خودتی!

به طرفش رفتم وگونه اش را بوسیدم وگفتم :اره پسرشجاع شنیدم  نبودم گردوخاک راه انداختی.

-         :چه کنم تنها حربه من بود وگرنه تورو نمی اوردن دیدنم

-         : ای شیطوت ،خوب اصل حالت چطوره

-         :حالا که تورومیبینم عالی

-         :ای زبون باز

-         :نه جون خودم دلم داشت از دوریت میترکید

-         منم دلتنگ بودم عزیزم اما گذشت حالا پیشتم

مرابه سوی خود کشیدودراغوشش جای دادوگفت : هرروز مثل یک زندانی روزهارو خط میزدم تایک ماه بشه ببینمت عزیز دلم.درحالی که موهایم رانوازش میکرد گفت :اون شب توبیمارستان من صداتوشنیدم دیدم که حالت بدشد میخواستم کمکت کنم اما  هیچ کس صدامونمیشنیداون لحظه فقط مردن من اون ها رو به اتاق می کشوند وبخاطر توپریدم واقعاداشتم به طرف بالا می رفتم اما یک چیزی محکم من به پایین میکشید.

ساعتی در کنارهم از انچه برماگذشته بود همدیگر را باخبر کردیم که مادر امد وگفت شام حاضره میای یا بیارم اینجا قبل ازمن نیما پاسخ دادبیار اینجا .مادرخنده ای کرد ورفت.روبه نیما گفتم امان از دست تو واز اتاق خارج شدم تا به مامان کمک کنم .با اصرار پذیرفت کمکش کنم.از حال نیما پرسیدم هاله ای از غم صورتش را فرا گرفت وگفت :نیما هنوز نمیتونه راه بره دکترها نگرانند که..... وبغض اجازه  ادامه ی حرفش را نداند دلم فروریخت.

ادامه دارد...........

 

 

 




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/27 ] [ 08:53 ] [ نگاه ]
سلام داریم به پایان رمان میرسیم قسمت سی ام رمان تویی تو سرنوشتم در ادامه مطلب

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/24 ] [ 08:50 ] [ نگاه ]
سلام دوستان گلم اینم قسمت بیست وهشتم در ادامه مطلب

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/17 ] [ 01:08 ] [ نگاه ]

پس از رفتن مهسا دایی گفت : مارال دوستت چه بلا بود

-         : اره ،نمیدونی تومدرسه چقدر سربه سر بچه ها میزاره .

دوخیابان بالاتر از خانه ی ما دایی ماشین را نگه داشت وگفت : خوب دیگه اخره مسیر بفرماییدپایین. من باتعجب گفتم : دایی این جا کجاست ؟

-         : عزیزم بفرما پایین ،نیمابهت میگه

همراه نیما پیاده شدم واوبالبخند گفت : یادت رفت دیروز گفتم میبرمت خونم را ببینی

-         :وای راست میگی چقدر نزدیک بودیم  ونمیدونستیم

-         : اره کار خدارومی بینی ،این همه دنبالت گشتم وتونزدیک بودی

نیمادر را باز کردوگفت : اینم کلبه کوچیک ما

 به همراه نیما واردخانه شدیم، خانه ای کوچک ونقلی که دارای یک اتاق ،پذیرایی واشپزخانه بود. باشوق گفتم : چه کوچیک وقشنگه ،باریکلا  چه تمیزم هست.

نیما خندیدوگفت: قابل شمارونداره.

کیفم را روی مبل گذاشتم ومقنعه ام را در اوردم با نیما به اتاقش رفتیم  اتاق در عین سادگی زیبا بودیک تخت یک نفره کنار پنجره ،یک میز کوچک عسلی ومیز تحریر که لپ تاب روی ان قرار گرفته بود .به طرف نیما که چرخیدم قاب عکس خود را روبروی تخت خوابش دید م نزدیک تر رفتم تا بهتر ببینم باتعجب گفتم : نیما این عکس را کی گرفتی متوجه نشدم 

-         :دیگه دیگه. به من نزدیک شد وگفت : چه شب ها خیره به این عکس باتودرد دل کردم ،اما حالا صاحبش روبرومه.  خوب اینجابمونیم یابریم اشپزخونه، البته من اشپزیم به پای سرکارخانم نمیرسه

-         : اون که معلومه

-          :  ای بلا،راستی توناهارخوردی؟

-         نه ،زودرفتم مدرسه نرسیدم بخورم .

-         : خوبه پس بریم یک چیزدرست کنیم باهم بخوریم.

-         : آهان ،پس من را برای آشپزی اوردی اینجا.

چشمکی زدوگفت : آفرین ،از کجافهمیدی ناقلاوهردوباهم خندیدیم.

پشت میز ناهار خوری قرار گرفتیم .گفتم : خوب قربان چی میل می فرمایید درست کنم

-         : عزیزم شماسروری ،مگه نمیدونی یعنی به این زودی  فراموش کردی .

-         : نه عزیز دلم یادمه میخواستم ازت نظرخواسته باشم .لازانیا

-         : اره ،ترسیدم نیما رافراموش کرده باشی

-         :خوب حالا گوشت  چرخ کرده داری

-         : توفریزر هست

مشغول اماده کردن غذا شدم ونیما هم سالاد رادرست کرد به قول نیما یک ضیافت ساده راه انداختیم . سرمیز نیما مدام شیطنت می کردو به غذای من ناخنک میزد ومن هم بازدن برپشت دستش تنبیه اش می کردم واین باعث خنده ی هردوی ما میشد.

پس از صرف ناهار وجمع اوری وسایل چای ریختم وبه پذیرایی بردم .نیمامرا کنارخودنشاندودستانش رادوشانه ام حلقه کردو مرابه خودنزدیک کرد نفس عمیقی کشید وگفت : مارال توچی به موهات میزنی یک بوی خاصی میده

-         : به جز شامپو هیچی ،به قول دایی شیطنت موقوف.

نیماخنده ای کردومرابیشتر به خودفشرد وگفت : مثلا کی  میخواد جلوم را بگیره  زنمی .

خودرابه مظلومیت زدم وگفتم : هیچ کی ،توکه اذیتم نمیکنی

-         :الهی قربونت برم مگه این دل لامذهب میزاره تورو اذیت کنم

-         : میدونستم راستی نیما به من کمک میکنی ؟

-         : درچه موردی؟

-         درمورد دوستم وقضیه ی امین،ساراوستاره را گفتم

-         : باورم نمیشه ستاره مرده باشه حیف بود

-         :منم هنوز باورم نشده وفراموشش نکردم

-         : راستش من با انتقام مخالفم اما حالا بحث انتقام نیست ،به نظرم به سارا بایدبه سارابگی الان بفهمه بهتربعد از ازدواج.

-         : یعنی بهش بگم ؟!

-         : اره

-         : خب نیما جان من دیگه برم که الان وقت تعطیلی مدرسه اس باید برم خونه

-         چقدر زود گذشت،راستی فردا که میای

-         اره ،اما قرار کجابریم

-         : تجدیدخاطره، کوه میریم .اماده شوبیا اینجا

-         : باشه .کیفم رابرداشتم مقنعه ام راسرکردم .خواستم بروم که نیمادستم راگرفت وبه طرف خودکشید:

-         چیزی یادت نرفت ؟

-         : اااااا..... نیما

-         : زودباش

-         :باشه،سرت را بالابگیر

-         :نخیرم میدونی قلقلکی هستم پس روگونم بوست را بکار

لب ورچیدم وگفتم نمیخوام

نیماخندیدوگفت :ببین قیافشوچه شکلی میکنه اخه قربونت برم کی شوهرشو روگلو میبوسه همه لب میدن !حالاما لب نخواستیم حداقل روگونه ام  ببوس

خندیدم وگفتم : باشه اول گلو بعد گونه ات

-         : باشه خانم خانما

پس  ازبوسیدن هم خداحافظی کردم ورفتم .

به خانه که رسیدم دایی گفت سارا زنگ زده است .پس از تعویض لباس باساراتماس گرفتم  

-    : سلام ساراجان .چطوری؟

-    :خوبم زنگ زدم بگم فرداشب میای پیشم قراره خانواده امین بیان برا ی قرارمدار عقدرابزارند  د وست دارم توهم باشی

دردلم آشوبی به پا شد اگرعقدمیکردند دیگر نمیتوانستم به سارا کمک کنم .با اضطراب گفتم 

-         : سارا من باید یک چیز مهم درمورد امین بهت بگم

-         :چی ؟مگه تو امین را میشناسی توحتی اون راندیدی

-         :ندیدمش اما یک چیزایی ازش میدونم باید بهت توضیح بدم

-         : باشه پس بیا اینجا

سریع  لباسهایم راعوض کردم وبا اجازه از مادرم رفتم درطول راه با خودکلنجار میرفتم که چگونه موضوع را باسارادرمیان بگذارم که کمتر ضربه بخورد

تابه خانه شان رسیدم او رامنتظریافتم.مرابه اتاقش بردوگفت : زودتربگونصف عمرشدم

-         : میگم فقط بعدش امیدوارم بتونی من راببخشی که تا حالا بهت نگفتم

-         : حالابگو

آرام آرام ازقصه ی  ستاره شروع کردم  ابتدا باورنمیکرد. گفتم :میتونی هم از امین بپرسی هم از ایمان دایی ستاره باهم دوست بودن .

-         :خوب  حالا که امین من را انتخاب کرده  چه اهمیتی داره

-         :حتی اگه با این انتخاب ستاره مرده باشه وماجرای تلفن من وخودکشی ستاره را گفتم .رنگش مثل گچ سفید شده بود لیوان ابی به دستش دادم جرعه ای نوشیدوگفت :ادامه بده

ومن ماجرای ازدواجش وقصدامین از شراکت راگفتم گویی تیرخلاص را زدم واین اورا ازپا انداخت دستانش یخ کرده بود ولبانش تکان میخورداما صدایی ازگلویش خارج نمیشد .ارام برگونه اش زدم وگفتم : ساراجان میدونم سخته برات باورش ممکن نیست  بخاطر این تا حالا بهت نگفتم

 

ادامه دارد.............

 




طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/15 ] [ 01:04 ] [ نگاه ]
خوب اینم قسمت بیست وششم تویی توسرنوشتم

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/12 ] [ 01:01 ] [ نگاه ]
سلام دوستان گلم بابا چقدر شما بامعرفتین از نظر خبری نیست

خیلی خوب اینم قسمت بیست وپنجم رمان تویی تو سرنوشتم در ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/10 ] [ 00:52 ] [ نگاه ]

سلام دوستای گلم اینم قسمت بیست وچهارم رمان حتما بخونیدچون جالبه من که این قسمت را دوس دارم تا دهم خرداد رمان را تموم میکنم تقریبا هر روز اپش میکنم


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/7 ] [ 00:43 ] [ نگاه ]
  وقی مامان برخواست تا به عمه ماهرخ کمک کند فرصت را غنیمت شمردم وکنار دایی رفتم تا خبری ازنیما بگیرم اما دایی مهلت  ندادوسریع پرسید چرا امدید وقصه اردلان چه شد .من هم   هرچه پیش امده بود را گفتم .دایی به فکرفرو رفت . با اضطراب گفتم : دایی ازنیما چه خبر ؟وقتی فهمید  چه کرد ؟  دایی چهره در هم کشید وگفت :

نیما پس فردای روزی که شما رفتید مضطرب اومد وگفت هرچی خونه مارال زنگ میزنم یک مرد غریبه جواب میده بیازنگ بزن تا مارالم حرف بزنم یک ماه  باهاش حرف نزدم  دلم براش تنگ شده . مونده



ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/02/2 ] [ 21:19 ] [ نگاه ]

دستم رابرگونه ام گذاشتم اشک درچشمانم حلقه زدبه کدامین گناه اینگونه بامن رفتارمیکرد؟میدانستم حتی اگربگویم اصلا آن مردراندیدم باورنمی کند. پس فقط سکوت کردم وهیچ نگفتم بی آنکه نگاهش کنم به طرف ماشین رفتم اوهم غرولندکنان به دنبالم آمد...


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/27 ] [ 20:16 ] [ نگاه ]
هنگامی که به بچه هارسیدم درحال سوارشدن به اتوبوس بودندمن وستاره وآینازکنارهم وپانته آ وسحروآرام دریک ردیف درته اتوبوس نشستیم من ازپنجره بادوربین ازمناظرسرسبزاطراف فیلم میگرفتم پس طی مسافتی به نجف ابادرسیدیم

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/20 ] [ 21:18 ] [ نگاه ]
به مدرسه رفتم وکارهای لازم رابابچه هاهماهنگ کردم برنامه بخوبی برگزارشدوقتی واردکلاس شدم ستاره بدنبالم آمدوگفت دست دردنکنه مارال خیلی خوب بود. من-خواهش میکنم تنهاکارمن نبودحاصل تلاش گروهی بودکه خوب شد ‏ ستاره
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/19 ] [ 20:58 ] [ نگاه ]
دایی کاری کرده بود که یلداوتینابخاطرترس ازسرعت ازماشینش بروندوهنگام بازگشت فقط من نیماودایی  درماشین بودیم دایی بالبخندی شیطنت امیز گفت خوشت اومدکاری کردم بامارال خانمت تنها باشی.نیماگفت کجاش تنهاهستیم. دایی ـاهان یعنی من مزاحمم باش تواصلا لیاقت کمک نداری دیگه از من انتظاری نداشته باش نیمافوراعقب نشینی کرد وگفت نه تروخداغلط کردم شماتاج سرین اگه شما نباشی من چکارکنم .دایی ـحالاشددیگه نبینم ازاین حرفها بزنی حالاهم فکرکن  تنهایید فقط خواهشا بدون صحنه های زیر۱۸سال. نیماخنده ای کردوگفت ای بابا چششششم.خانمی ساکتی؟ من ـبه مشاجره ی دایی وخواهرزاده گوش میدادم ولذت می بردم. دایی
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/14 ] [ 19:28 ] [ نگاه ]
قسمت دوم رمان قشنگه حتمادنبال کنیدطرح کلی اون براساس واقعیت است.متن کامل قسمت توادامه مطلب گذاشتم:
هواکمی سردبودبخاطراحساس سرمادستهایم رادورخودگرفتم وقتی نگاهش به انگشتردرون دست چپم افتادپرسیدچه کسی اینوبهت داده -مادرم جایزه رتبه اول شدنم
قسمت دوم رمان قشنگه حتمادنبال کنیدطرح کلی اون براساس واقعیت است.متن کامل قسمت توادامه مطلب گذاشتم:
هواکمی سردبودبخاطراحساس سرمادستهایم رادورخودگرفتم وقتی نگاهش به انگشتردرون دست چپم افتادپرسیدچه کسی اینوبهت داده -مادرم جایزه رتبه اول شدنم


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
[ 1390/01/8 ] [ 15:11 ] [ نگاه ]
نظرات
نوروزسال83بودماخانه ی عمه لیلادعوت بودیم اقوام دایی امیر هرسال توی تعطیلات عیدهروزخانه یکی مهمانی میدادندوتمام خانواده افشاررا دعوت میکردند آن روزهم مهمانی خانه ی دایی امیردعوت بودیم عمه لیلاعمه ناتنی ام بودوچون بچه هابه شوهرش دایی امیرمیگفتندمن هم عادت کرده بودم اورادایی امیرصدابزنم من درکودکی پدرم راازدست داده بودم.‎
توحیاط کنارپنجره ایستاده بودم وبه آسمان نگاه میکردم که یک دفعه کسی سلام کرد تکانی خوردم وبه سمت صدابرگشتم نگاهم به نگاه خاکستری اش گره خوردگفت:ترسوندمت
-نه -چراتنهاایستادی ازشلوغی خوشت نمیاد
-نه اماترجیح می دم به آسمون پرستاره نگاه کنم کمترشبی تو آسمون این ضیافت برپاست
ادامه دارد



طبقه بندی: رمان، رمان تویی توسرنوشتم(نوشته نگاه)،
برچسب ها: ،
[ 1390/01/7 ] [ 15:04 ] [ نگاه ]
نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

باسلام نگاه هستم وخوشحالم ازاینکه به وبلاگم سرزدید من وهمکارام سعی داریم تا وبلاگ فرهنگی علمی خوبی رابرای شما دوستان تهیه کنیم


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب