نگاه
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود
نظر سنجی
دوست دارید ازکدوم موضوع بیشترمطلب بزاریم










لینک دوستان
استفاده از فرصتها
 
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد. وقتی پولها را دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد: بله قربان من دیدم.
سپس مرد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت. او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد: نه قربان، من ندیدم؛ اما همسرم دید!



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: ،
[ 1391/01/12 ] [ 20:56 ] [ حسینی ]
                     زیبا ترین موجود (داستان کوتاه)

مرد تاجری در حیاط قصرش انواع مختلفی از درختان ،گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی به وجود آورده بود. هر روز بزرگ ترن سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، دراولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا. سر جایش خشک شد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند. رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سرسبز بود، کرد و از اوپرسید که چه اتفاقی افتاده است؟ درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه کردم و با خودم گفتم که من هرگز نمی تواتنم مثل او چنین میوه های زیبایی به بار بیاورم و با این فکر چنان احساس ناراحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم. مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت. اما او نیز خشک شده بود علت را جویا شد. درخت سیب در پاسخ گفت: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم. از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن را پرسید . او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم. چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم . پس از خودم ناامید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکربه ذهنم خطور کرد. شروع به خشک شدن کردم. مرد در ادامه گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شرع به خشک شدن کردم. چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سرسبزی خود را حفظ می کند، نداشتم. از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم. با خودم گفتم: اگر مر تاجر که این قدر سروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد.حتما این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است. حتما می خواسته است که من وجود داشته باشم . پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم.



طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: ،
[ 1390/11/10 ] [ 23:38 ] [ حسینی ]
درباره وبلاگ

باسلام نگاه هستم وخوشحالم ازاینکه به وبلاگم سرزدید من وهمکارام سعی داریم تا وبلاگ فرهنگی علمی خوبی رابرای شما دوستان تهیه کنیم


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو